بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر؟

روزهای غریبی را همه ما ایرانیان تجربه می کنیم. این حجم از غم و بدبختی را هیچوقت تصور نمی کردیم. کشتار جمعی و نسل کشی انگار با تاریخ ان خطه عجین شده باشد و در کمال ناباوری سهم جوانان معترض و ناامید از بهبود شرایط گلوله است و الان در هر کوچه و محله ای هزاران خانواده داغدار هست که به سوگ فرزندان دلبندشان نشسته اند. افسوس که دیگر مرگ برای همسایه نیست و من و ما از سایه شوم مرگ عزیزانمان مصون نیستیم.

حال ما ایرانیان رانده شده از وطن و سکنی گزیده در غربت بهتر از ایرانیان داخل نیست. هر روزمان تیره و تاریک است اما تلاش می کنیم امید را در خودمان و دیگران زنده نگه داریم. افسوس که اسیر بازی های کثیف سیاسی هستیم و بهای این بازی ها را به گزاف ما مردم ایران پرداخت می کنیم. گاهی فکر می کنم دیگر چه چیزی باید اتفاق بیافتد تا دنیا دربرابر این همه بی عدالتی بایستد و به مردم بی دفاع ایران کمک کند تا از شر حکومتی که ۴۷ سال جز شر وبدبختی هیچ دستاوردی برای مردم خودش نداشته است خلاص شوند. دنیا سکوت را بیشتر به نفع خودش می بیند. شاید دیگر منفعتی در کمک نمی بینند.

یک عده اما هنوز معتقدند که باید کاری کرد و از ما جز دنبال کردن اخبار و اعتراض های خیابانی و اطلاع رسانی به مردمی که نمی دانند در داخل ایران چه می گذرد کاری بر نمی اید. نمی دانم چند جان عزیز دیگر باید فدا شود تا این هیولای هفت سر از پای در بیاید و ایران آزاد شود.

دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود

کجایی فردوسی که ببینی ایران با این وضعیت ویرانه ای بیش نیست . خرابی آنقدر زیاد است که آباد کردنش به عمر من و بچه من و نوه های من قد نمی دهد. اما آدمیزاد به امید زنده است. امیدوارم هر چه زودتر این ویرانه عزیز را از چنگال دشمن خانگی دربیاوریم و همگی برای آبادی اش همت کنیم و باز هم به دوران شکوه و عظمت پیشین برش گردانیم.

حال این روزهای ما خیلی خوب نیست چون ایران بانو درد می کشد و از دست دادن فرزندانش سخت و دلخراش است.

دلا گفتی صبوری کن صبوری!

زندگی بدون رنج نمی شود و انگار رنج من پایان ندارد. غربت رنج را پر رنگ تر می کند. همه اش یاد شعری که مادر خدابیامرزم در این مواقع می خواند می افتم:

دلا گفتی صبوری کن صبوری، صبوری خاک عالم بر سرم کرد!!!!!!!

نمی توانم خوددار باشم این روزها. خبر آنقدر کوتاه و مهلک بود که هنوز بعد از ده روز در شوک هستم و باورم نمی شود پسرخاله عزیزتر از جانم در اثر یک اشتباه مرگبار از دنیا رفته باشد. برق گرفتگی مسخره ترین نوع مردن است. یک نوع دهن کجی به نوع بشر و این که در قرن 21 هنوز هم می تواند جان شیرین آدم ها را بستاند.

بهزاد کوچکترین فرزند کوچکترین خاله بود. دو فرزند هشت ساله از او بجای مانده و زن جوانی که باید روزهای بدون او را سرکند و دو بچه کوچک را بدون پدر بزرگ کند. مرگ جوان دردناک و جگرخراش است. آخرین تصویر بهزاد در یاد من تصویر شب عروسی اش در ده سال پیش است. خاطره ای شیرین و دور و در سال قبل از مهاجرت. می شود آیا در این شرایط صبور بود؟ ایکاش همه اش یک کابوس باشد. می شود کسی من را از این کابوس دهشتناک بیدار کند؟

برای دوست و همکاری که چه غریبانه از دست رفت

یکی از معایب دوری و زندگی در غربت این است که از همه کس و همه چیز بی خبر می مانی. در خیال تو انگار بقیه در خلا زندگی می کنند و زمان برایشان متوقف شده است و تو متوجه تغییرهای بسیاری که در زندگی بقیه رخ خواهد داد نمی شوی.

در دو سه روز اخیر دو خبر بسیار ناگوار شنیدم که خیلی برایم تکان دهنده بود. ما عضو یک خانواده بزرگ به نام بانک ملی ایران هستیم. من هرجا که بروم و باشم هنوز هم جزو این خانواده هستم و همه کسانی که روزی با آن ها همکار و هم نفس بوده ام اعضای خانواده من هستند.

دوست عزیزی را در کرونا از دست داده ام . سمت برادری داشت برای من. خیلی چیزها از او یادگرفتم. مرد مهربان و خوش قلبی بود. با این که کمی تند مزاج بود و گاهی رگ لری اش می گرفت. اما هیچوقت با من از دایره ادب خارج نشد. افسوس که عمرها خیلی کوتاه است و قدر همدیگر را نمی دانیم.

قصه از دست رفتن کریم اما چیز دیگری است. با کریم تقریبا همسن و سال بودیم. با یکی دو سال اختلاف با هم وارد سیستم بانک شدیم و در چند شعبه با هم همکار بودیم.مثل برادر بود واقعا برایم.سه سال مداوم میزهایمان کنار هم بود . و گاهی از اختلافات ریز و درشتی که با خانواده اش به خصوص با پدرش داشت حرف می زد و من هم مثل یک خواهر بزرگتر راهنمایی و نصیحتش می کردم. هر چند خیلی گوشش به این حرفها بدهکار نبود و می گفت تو دختر خوش قلب و مهربانی هستی و همه را مثل خودت می بینی. کریم پسر سر به هوا اما دوست داشتنی ای بود. ترک زبان بود و لهجه شیرین تبریزی داشت. خوش لباس و خوش برخورد بود چیزی که مسئولین بانک خیلی دوست نداشتند.همیشه به موی بلند و کت جیری که می پوشید گیر می دادند و همه اش باید به بازرسی جواب پس می داد از بس بعضی از رئیس شعبه ها برایش چپ و راست گزارش می فرستادند. پسر ساده دل و مهربانی بود اما به درد کار بانک نمی خورد. چون نمی توانست همرنگ جماعت باشد. با من و یکی دیگر از همکارها خیلی احساس نزدیکی می کرد. با من هم رشته بود اما هیچ وقت درسش را تمام نکرد. چون نمی گذاشتند کلاس هایش را برود و امتحان هایش را بدهد. برای همین خیلی بی انگیزه کار می کرد. آخرش هم کار دستش دادند و از خدمت بانک معلق شد و بدها فهمیدم که اخراجش کردند. دلم خیلی برایش می سوخت. چون واقعا گناهی نداشت و خیلی کاری و فرز بود در کار کردن. سال قبل از مهاجرت به کانادا برای آخرین بار دیدمش. تکیده شده بود. خیلی تغییر کرده بود. نمی دانم بیرون از بانک چه به سرش آمده بود. مجالی پیدا نکردم خیلی با هم صحبت کنیم. فکر کنم خیلی احساس راحتی نمی کرد. آمده بود برای تسویه بدهی هایش به بانک و من مسئول محاسبه بودم. نتوانستم محاسبه را انجام بدهم و به همکار دیگری محول کردم. پرس و جو کردم که اگر بخواهد برگردد امکانش هست یا نه. انگار خودش هم همین را می خواست. اما آنهایی که پرونده این پسر معصوم را سیاه کرده بودند ظاهرا اگر راهی هم داشت نشان نمی دادند. همیشه باید کسی باشد که نخواهد چیزی اتفاق بیافتد. الان دلم از همین می سوزد. حیف از جوانی برباد رفته کریم و امثال کریم که در قالبی که برایشان در نظر گرفته شده بود نمی گنجیدند. این طفلکی از طرف خانواده هم طرد شده بود. یادمه یک بار جای زخمی عمیق را روی ساعد دست چپش دیدم و گفت پلاتین توی دستش هست. برایم تعریف کرد که عاشق پینگ پونگ بوده و خودش را برای مسابقات آماده می کرده. اما پدرش باعث شده دستش بشکنه تا نتواند در مسابقات شرکت کنه. نمی دانم راست می گفت یا الکی می گفت. همیشه از دیسیپلین شدید پدرش که نظامی بود می نالید. شاید هم راست می گفت. همین کار باعث شد سرنوشت این بچه عوض بشه.

امروز همه اش به یاد چهره خندانش بودم. یاد روزی افتادم که بعد از مرخصی زایمان و بعد از چهار ماه برگشتم شعبه و مجبورم کردند برگردم خانه و پسرک را ببرم ببینند. کریم آن روز با مهربانی پسرکم را بغل کرد و چند اسکناس نو و تا نخورده گذاشته بود تو جیب شلوارش.

امیدوارم روحش در آرامش باشه. برای من که فقط همکارش بودم خیلی سخت بود شنیدنش . برای خانواده اش قطعا سخت تر بوده. از صبح خودم را نگه داشتم . اگر نمی نوشتم دلم می ترکید. مغزم از هجوم خاطرات واقعا هنگ کرده.

دنیا خیلی بی رحم است. زمین از دنیا هم بیرحم تر. همه خاطرات خوب تو را با آدم هایش می بلعد و تو هیچ کاری از دستت بر نمی آید.

روزهایی که همچنان می گذرد

یک سلام گرم به همه دوستانی که همچنان به این صفحه سر می زنند و مطالب این صفحه را می خوانند. به آن هایی که خیلی بیشتر از خود من به این صفحه علاقمند هستند و لطف می کنند و از من می خواهند که نوشتن را ادامه بدهم.

برای نوشتن فرصت خیلی کمی دارم. با این که درس های دانشگاه را تمام کردم و ظاهرا باید وقت بیشتری داشته باشم برای کارهای دیگر چون دیگر مجبور نیستم تمام مدت نگران تمام کردن تکلیف و مرور درس های سخت باشم یا برای امتحان های مسخره و استرس زا نگران باشم.

باری از سال دوم دانشگاه یک کار تمام وقت به عنوان حسابدار در یک شرکت تبلیغاتی پیدا کردم و مشغول به کار شدم. قرارداد هجده ماهه ای داشتم و جایگزین حسابدار قبلی که داشت می رفت مرخصی زایمان. ده ماه اول با همه فراز و نشیب هایش به خوبی سپری شد. تا این که مدیر داخلی به سرش زد موسسه حسابداری رسمی که کار دفترداری و خدمات مالیات شرکت را بصورت برون سپاری انجام می داد را مرخص کند و بجایش یک حسابدار ارشد از کشور آرژانتین استخدام کند و به خیال خودش صرفه جویی کند. زنی که استخدام کردند قرار بود بشود رییس مستقیم من. از روز اول که آمد شروع کرد به ادا و اصول درآوردن و تغییر دادن روال کار. هر روز یک ایده جدید می داد و هر روز یک گزارش تازه می خواست. کار کردن با او بسیار سخت بود مخصوصا که زبانش هم خیلی خوب نبود و خیلی وقت ها کلی باید توضیح می دادم تا می فهمید چه می گویم. روزی که آمد حتی کار با نرم افزار حسابداری را هم بلد نبود. مجبورم کرد از همه کارهایی که انجام می دهم فیلم آموزشی درست کنم تا سرفرصت نگاه کنه و سر دربیاره تو اون شرکت چه خبره. بعدش با موزیگری بسیار رفت روی مخ مدیر داخلی که چه نشستی که ما به یک تحلیلگر مالی نیاز داریم. مدیر احمق هم گفت باشه آگهی استخدام بزن و خودت مصاحبه کن و یکی را انتخاب کن. ایشون هم بسیار نمایشی دختر دیگری را که از قضا دوست خودش بود ویک دختر بیست ویکی دو ساله بود را مثلا بعد از مصاحبه انتخاب کردند. و خلاصه با هم تیم شدند و شروع کردند به سم پاشی.

روزهای بسیار بدی را تجربه کردم بعد از آمدن این زن. هر چقدر من کوتاه می آمدم اون دور بر می داشت. می خواستم هر طور شده کار را نگه دارم و به حسابدار قبلی تحویل بدهم چون بهش قول داده بودم. بامبول های این زن را نادیده می گرفتم و با خوشرویی هربار با او روبرو می شدم و دستورهای چپ و راستی را که می داد بدون منت انجام می دادم و سعی می کردم رفتار معقول و دوستانه ای داشته باشم. رفتارهای غیرمنطقی و تن صدای ناهنجار و طرز صحبت کردنش را که طبق استاندارهای کاری کانادا بی ادبانه و تحقیر آمیز است و نشانه بارز harrasment است را نادیده می گرفتم و می گذاشتم به حساب ناآشنا بودنش به قوانین کانادا. خیلی مودبانه درباره این چیزها با او صحبت می کردم و با خنده بهش می فهماندم که کارهایی که می کند اینجا مرسوم نیست.اما گاهی رفتارش غیر قابل تحمل می شد. فکر کنم خیلی دوست داشت من را عصبانی کند. کفرش از صبر و حوصله من در می آمد و این را هیچ وقت پنهان نمی کرد و همیشه می گفت تو زن مودب و مهربان و خوشرویی هستی و بقیه همکارها خیلی دوستت دارند و همیشه درباره تو با احترام حرف می زنند. فکر کنم به همین هم حسودی اش می شد.هنوز چهارماه از قراردادم باقی مانده بود که یک روز چهارشنبه برایم ایمیل زدند فردا صبح ساعت 9 جلسه ارزشیابی داری. این جلسه معمولا بعد از سالگرد اولین سال کار کردن در شرکت برگزار می شد که هر بار من از مدیرم می پرسیدم می گفت که تو نیاز به این جلسه نداری چون از طرف ما همه چیز تایید شده است. درخواست اضافه کردن حقوق هم کرده بودم گفتند بررسی می کنیم و جواب می دهیم. خلاصه که آن روز چهارشنبه خیلی متعجب شدم از دیدن آن ایمیل.

روز بعد با کمال تعجب هیچکس در جلسه صبحگاهی حضور نداشت به غیر از مدیر داخلی و یکی از کارکنان جدید. همان روز با یکی از کسانی که تازه استخدام شده بود قرار کاری داشتم که اطلاعاتش را برای ثبت حقوق و دستمزد بگیرم. ساعت نه وارد جلسه آنلاین شدم. هنوز درست و حسابی سلام و علیک نکرده بودیم که آن زن آرژانتینی در کمال خونسردی گفت امروز آخرین روزکاری توست و چون عملکردت در ماه های گذشته خوب نبوده از ادامه همکاری با تو معذور هستیم.

فقط نگاهش کردم و نمی دانستم چی باید بگویم. دلم می خواست خود مدیر داخلی صبح اول وقت می گفت می شه بعد از جلسه بمانی. می خواهم مطلب مهمی را بهت بگویم. دوست نداشتم خبر قطع ارتباط را از زبان این زن موزمار و رند بشنوم. گفت از ما ناراحت نشو. اگر نیاز به معرفی داری می توانیم برایت توصیه نامه بنویسیم. با خونسردی گفتم توصیه نامه تو تنها چیزی است که به درد من نمی خورد. چون خودت به توصیه نیاز داری نه من. من آنقدر توانایی دارم که بدون توصیه دیگران کار دیگری برای خودم پیدا کنم. که البته خیال ندارم بعد از این برای کسانی که ارزش واقعی ام را نمی شناسند و نمک نشناسند کار کنم.

اون موقع فقط عصبانی بودم و دلم می خواست حالش را بگیرم. اما از ته دل خوشحال بودم. چون از ماهها قبل من و همسرم شرکت حسابداری خودمان را افتتاح کرده بودیم و شروع کارمان با شروع فصل مالیات بود. خودم هم واقعا دیگر دلم نمی خواست برای چندرغاز حقوق خودم را اسیر دست آدم های بیخودی مثل این زن کنم. از خدا خواسته شروع کردم به فعالیت و کار کردن برای خودمان. البته شرکت داشتن کار آسانی نیست. اما یکی از مزیت هایش این است که بابت هیچ چیز به کسی نباید حساب پس بدهی و ارزش هایت را کسی زیر سوال نمی برد. فقط با مشتریانی کار می کنی که قدر و ارزش کار تو را می شناسند و برای وقتی که می گذاری سپاسگزارند.

برای کارمند جدید ایمیل زدم و عذر خواهی کردم که نمی توانم به دلیلی در جلسه حضور داشته باشم. طفلکی خیلی معصومانه پرسید ببخشید برای چه روز دیگری به من وقت ملاقات می دهید. گفتم شرمنده ام. امروز آخرین روز کاری من است و احتمالا شما باید با حسابدار ارشد تماس بگیرید برای دادن اطلاعات. فکر کنم گوشی دستش آمد که با چه جور شرکتی دارد کار می کند و از حالا باید آماده باشد که روزی آخرین روز کاری او باشد بدون این که از قبل خبر داشته باشد.

این ها را گفتم که بدانید روزگار می گذرد و بازی های دنیا تمامی ندارد. خوشحالم که بد طینتی آن زن باعث شد بیشتر به فکر خودم باشم و دیوار خودم را ببرم بالا به جای سود رساندن به آدم های فرصت طلبی که غیر از پول و سود خودشان به کسی و چیزی اهمیت نمی دهند و فقط ادای آدم های روشنفکر و مسئول را در می آورند. وقتی به مدیر داخلی که یکی از سهامداران شرکت هم هست اعتراض کردم گفت با این که در پانزده ماه گذشته تو خیلی به ما کمک کردی و ما از کار تو راضی بودیم اما این تصمیم شخصی نیست و ما باید منافع شرکت را در نظر بگیریم و بین تو و ماریا یکی را انتخاب کنیم. ظاهرا ماریا از کار کردن با تو راضی نیست و چون اون رئیس توست پس حق انتخاب با اوست. منم گفتم خودت و شرکتت برید به جهنم. حسابدار ارشدتون هم مبارکتون. کاشکی حداقل اینقدر شعور می داشتی و یک جلسه خودت با من می گذاشتی و من را راضی به رفتن می کردی. با این کارت واقعا همه خاطرات خوبی را که در این پانزده ماه داشتم از بین بردی.

از آن روز حتی یک روز هم بیکار نبودم. ماه اول بعد از از دست دادن کارم حتی خیلی بیشتر پول ساختم. بیشتر از حقوقی که در آن شرکت می گرفتم برای یک ماه. گاهی خیلی دلم برای دوستان خوبی که در آن شرکت داشتم تنگ می شود. اما به غیر از یک نفر بقیه حتی سراغم را هم نگرفتند. حتی نپرسیدند چی شد که رفتی. بعدها حسابدار قبلی را در جایی دیدم و بهم گفت که دو سه نفر پرس و جو کردند که آیا من از شرکت برای اخراج کردنم در حالی که هنوز چهار ماه از قراردادم باقی مانده بود شکایت کرده ام. البته من شکایت کردم اما این هم مثل خیلی چیزهای دیگر در کانادا بسیار لاک پشتی پیش می رود و پروسه اش ممکنه سالها طول بکشه. امیدوارم وقتی موعدش می رسد گوشمالی حسابی به این آدم ها بدهند تا بی دلیل و از روی شکم سیری مردم را دچار دردسر نکنند. حالا من شرکت خودم را داشتم و امیدوار بودم که می توانم درآمدی داشته باشم تا خانواده ام دچار مضیقه مالی نشود. اگر کسی این امکان را نداشته باشد هفته ها و بلکه ماه ها شاید طول بکشد کار دیگری پیدا کند. چه بسا کار بعدی را بالاجبار با حقوق کمتر انتخاب کند که زودتر به پول برسد.

روزگار غریبی است. آدم ها بیخود و بی جهت با هم می جنگند. غافل از این که دنیا فریبی بیش نیست.

نمی دانم کی دوباره بتوانم بیایم و از روزمرگی هایم بنویسم. شاید هفته دیگه یا یک ماه دیگه. نمی دانم.

یادتون باشه من حرف برای گفتن بسیار دارم. اگر سوالی ذهنتان را مشغول می کند و فکر می کنید من می توانم کمکتان کنم برایم بنویسید. سعی می کنم زود برگردم و پاسخی در خور برای سوال شما بنویسم.

مراقب خودتون باشید. اگر توانستید به فکر آدم های دیگر هم باشید.

تا دوباره دیدار

اشرف

بهار ۱۴۰۲

باورم نمی شود دو سال است که به این صفحه سر نزدم. دوستانی پیام گذاشته اند و خواسته اند به نوشتن خاطراتم ادامه بدهم. نمی دانم تجربه این روزهای من آیا به درد کسی می خورد؟

تلاشم این بوده و هست که اسیر روزمرگی های زندگی نشوم.‌همین است که از در و دیوار برای خودم مشغولیت می تراشم تا جایی که به غم غربت فکر نکنم و به این که پدر را چه آسان از دست دادم به بهانه کهولت سن آنطور که خواهرها و برادرم می گفتند . اما من هنوزم باور نمی کنم که این بهانه خوبی برای رفتن باشد.

پیتر همسایه نازنینم را هم همزمان با پدرم از دست دادم. پیتر در هنگام مرگ صد و چهارسال داشت و حداقل بیست سالی از پدر من بزرگتر بود. پدرم را خیلی غریبانه از دست دادم. بیش از چهارسال از آخرین دیدارمان گذشته بود.‌از نوروز تا هنگام فوتش فقط چهارماه طول کشید و افسوس که تحلیل رفتن سلامتی اش از چشم من دورمانده بود.

چقدر درگیر کارهای خودم بودم و مشغول درس و امتحان. فکرش را هم نمی کردم که چنین اتفاقی بیافتد و برایش واقعا آماده نبودم.‌ ماه ها از روزی که خبر رفتنش را بهم دادند می گذرد. حتی برای من صبر نکردند که خودم را برای مراسم خاکسپاری برسانم. بلیطم را کنسل کردم و نرفتم و حسرت دیدارش تا ابد با من خواهد ماند و بغضی که در گلو می شکند اما هربار به دلیلی قورتش می دهم.

وقتی فکرش را می کنم همه چیز آنقدر بی اهمیت است که حوصله ندارم به اما و اگرها و ای کاش ها فکر کنم. می آییم و می رویم و نخ روزگار دست شخص دیگری است که تو را هر طور بخواهد پیچ و تاب می دهد و با هر چیزی امتحان می کند.

سال ۱۴۰۱ سال بسیار متفاوتی بود. نمی دانم وقتی قرار است همه روزی صحنه زندگی را ترک کنیم و برویم چرا این همه به هم بدی می کنیم و برای هم خط و نشان می کشیم. چرا بشر نمی تواند با صلح و سازش کنار هم زندگی کند. فایده این همه قوانین من درآوردی و دست و پا گیر چیه؟ تا کی همدیگر را به جرم بی اعتقادی به اصولی که مبدا و منشا مشخصی ندارد پاره پاره می کنیم؟ آزادی فکر و اندیشه کی برقرار می شود و کی برابری واقعی اتفاق می افتد؟ آیا اینها به عمر کوتاه من قد می دهد؟

حیف از عمری که برباد رفت بدون آرامش و آسایش.

روزگار غریبی است. سال به سال دریغ از پارسال.

البته که با همه این اوصاف زندگی همچنان همه جا جریان دارد و برای زنده ماندن و زندگی کردن همچنان به کار و فعالیت می پردازیم.‌ البته دوست ندارم تظاهر کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده و شیون خوبه برای همسایه. ای کاش بیدارتر باشیم و آگاه تر که هر چه به سرمون میاد حقمون نیست و ما حق داریم حداقل روش زندگی کردنمان را خودمان انتخاب کنیم. ای کاش در سال ۱۴۰۲ همدل تر باشیم و همراه و همیار هم.

به امید آزادی اندیشه و بیان برای همه.

در انتظار شروع سال و قرن جدید

فصل دیگری در حال آمدن است. بهار می آید و رو سیاهی مثل همیشه می ماند برای ذغال.

سال نو می شود و قرن نیز.

نمی دانم این سال نو و این قرن تازه برای من و تو که در جستجوی معنا هستیم در تکاپوی انسان شدن چه تحفه ای خواهد داشت. همینقدر می دانم که بهار بهانه ای است برای شروعی تازه. برای نو کردن افکار و برای دور ریختن تعصب های دست و پا گیر.

روزهای من هم همگی به درس خواندن می گذرد و گاهی خودم را هم فراموش می کنم. با اعداد و محاسبه های سخت درگیرم و نمی دانم آیا ارزشی دارد این همه تلاش بی وقفه یا نه. 

این که هر روز به فکر امتحان باشی و ندانی چطور روزت شب می شود خسته ام می کند. اما لذت فکر کردن به بعدش که قطعا موفقیت های حرفه ای بیشتری در بر خواهد داشت خستگی را تا حدودی از تنم بیرون می برد و باعث می شود فکر کنم هنوز بیست ساله ام و در اندیشه ساختن زندگی. ولی زندگی همین لحظه هایی است که بی ثمر از دست می روند بی آن که بخواهیم. 

همه چیز خوب است و به عبارتی انگار کمی تا اندکی بر وفق مراد فقط اگر این دغدغه کرونا نبود و ترس از امتحان های سخت. اما دلتنگی تا دلتون بخواد از هرگوشه سرک می کشد و راهش را پیدا می کند وتا عمق جانم رسوخ می کند. این موقع های سال برای من با نوستالژی بزرگی همراه است. عمری را در این وقت سال به بدو بدو گذراندم. دلم تنگ می شود برای آن دلخوشی های کوچولوی بعدش. 

هوا که بهاری می شود انگار چیزی در درونم بیدار می شود و بیقرارم می کند. از پنجره اتاقم به بیرون نگاه می کنم . همین الان باران ریزی می بارد و بوی کاج باران خورده مستم می کند. زندگی پر است از حسرت تجربه های قبلی که جایی در گذشته محبوس است و فقط در ذهن تو تا ابد زنده و آزاد است. 

برای سال جدید و قرن جدید کلی برنامه تازه دارم. بی برنامگی آفت زندگی است و به بیهودگی و دلزدگی می انجامد. از برنامه هایم بعدا صحبت می کنم. البته که باید درسم را تمام کنم و از این دوره یک ساله به سلامت گذر کنم تا بتوانم برای برنامه های دیگری که برای خودم و زندگیم دارم وقت بگذارم.

 

سال 1400 پیشاپیش مبارک.

امیدوارم در این سال بیشتر به این خانه سربزنم و خاطرات بیشتری را ثبت کنم

تا دوباره دیدار 

امتحان ناجوانمردانه

هفته ای که گذشت هفته بسیار سخت و طاقت فرسایی برای من بود. دوتا امتحان پشت سر هم با یک استاد داشتم.‌ درسهایی که خودشان سخت نبودند ولی اشکم سر امتحان رسما درآمد.

هیچوقت سابقه نداشته امتحان هایی که با محاسبه مرتبط هستند کمتر از دوساعت وقت داشته باشند.‌بخصوص که الان همه چیز آنلاین است و ممکن است تکنولوژی همراهی نکند و همیشه ضریب خطایی برای کندترین دانشجو باید در نظر گرفته بشود. باورتون نمی شه که ما برای دو سوال حسابداری که هر کدام اندازه ده تا سوال بودند فقط یک ساعت و نیم دقت داشتیم. با این که امتحان اوپن بوک بود اما استاد اجازه استفاده از تمپلیت خودمون را نداد و تمپلیت اکسل خودش را فرستاده بود که حتی نمی توانستیم کپی و پیست کنیم توش. کل وقت من برای سروکله زدن با این تمپلیت بیخودی هدر رفت و من در کمال ناباوری حتی یک سوال را هم کامل نکردم و وقت تمام شد و فقط ۵ دقیقه فرصت آپلود کردن فایل را داشتم. 

کل اون شب را تا صبح نخوابیدم و گریه کردم. حالم آنقدر بد بود که امتحان  دوم را هم به همان نسبت امتحان اول بد دادم. برای استاد ایمیل فرستادم و توضیح خواستم برای این شیوه غیر حرفه ای امتحان گرفتن. اما محل سگ هم نداد به ایمیلم. انگار اصلا برایش مهم نبود دانشجوهایش بعد از امتحان چه حال و روزی دارند. باورم نمی شد که امتحان های نیم ترمم را فقط بخاطر خودخواهی استاد خراب کردم. 

برای استاد دیگری که معقول تر است ایمیلی فرستادم و ماجرا را شرح دادم. البته توقع نداشتم جوابی بگیرم چون به ایشون مربوط نمی شد. ولی دیروز جوابیه ای از ایشون گرفتم که از شنیدن ماجرا خیلی ناراحت شده بود و ایمیل من را برای مسئولین فرستاده بود برای رسیدگی‌. خدا رو شکر بالاخره یک نفر حرفم را شنید و نگفت که مشکل از خودته. استاد حق داره هرجوری دلش می خواد و عشقش می کشه امتحان بگیره. نمی دونم بعدش چی می شه. اما خوشحالم که راهی هست برای درآمدن از این مخمصه. خدا کنه از استاد بخواهند دوباره امتحان بگیرد. 

خلاصه که روزهای سختی را می گذرانم.دلم قرص نیست به هیچ چیز.زندگی ام هیچوقت اینطور پا در هوا نبوده. البته که هنوز معتقدم زندگی مثل حبابی است روی آب. ولی گاهی یادم می ره و احتیاج به تلنگری این چنینی دارم. 

هفته پیش بطور خیلی جدی زندگی جلوی چشمم تیره و تار شد. مثل اون روزی که لنگ لنگان می رفتم سرکار و پام به شعبه نرسیده زنگ زدند و گفتند بیا که مادرت رفت. اون حس دلزدگی دوباره برگشته بود. حسی که ده سال تلاش کرده بودم از بین ببرمش. از اون موقع تا حالا کمتر چیزی اشکم را درآورده بود. ولی دوشنبه و سه شنبه از عجز و ناتوانی گریه کردم. گاهی وقتی از خودت بیش از اندازه انتظارت می رود بالاخره جیزی باید بهت یادآوری کند که خیلی هم به خودت امیدوار نباش. 

از خودم تعجب می کنم که چطور چنین چیز کوچکی توانست مرا از پای درآورد و حالم خوبم را به حال بد تبدیل کند. یکهو سطح انرژی ام افت کرد وپای چشم هام گودافتاد. باید مهاجر باشی تا بتوانی حالا اون روز مرا درک کنی. 

این ناجوانمردانه ترین موردی بود که در این شش سال مهاجرت باهاش مواجه شدم. خیلی دردناک بود. شاید چون فکر می کردم استاندارد دانشگاه های اینجا بالاتر است‌. 

کانادا قانونی دارد که در اقلیت قراردادن افراد را تایید نمی کند. به نظر من این دو امتحان نمونه بارز تبعیض بود. در قدم بعدی حتما دوباره با استادم مکاتبه می کنم. شاید ایمیل هایم را نخوانده و شاید متوجه نیست چه استرس بزرگی به ما وارد کرده. دانشجوهای دیگر هم مشکل من را داشتند در امتحان و همه شاکی و ناراحت. اما هیچکدام حاضر نشدند ایمیل شکایت بفرستند. من به پیگیری ادامه می دهم حتی اگر ترتیب اثر ندهند. حداقل از مشکلات ما باخبر می شوند و برای امتحان بعدی تصمیم دیگری می گیرند که به نفع همه خواهد بود.  

تو رو خدا نیایید بنویسید خوب شد، از خودشیفتگی در آمدی. نقل خودشیفتگی نیست. من خودم معلم بودم و هستم. امتحان باید منصفانه باشد ودرچارچوب درس ارائه شده. امتحانی که من دادم انگار سنجش تایپ کردن و استفاده از اکسل بود نه حسابداری. 

 

تا دوباره دیدار

 

 

 

 

دانشگاه

سلام دوستان

بازهم مدت زیادی گذشت و نتوانستم به این خانه زودتر سر بزنم. از یازدهم ژانویه کلاس های دانشگاهم شروع شده و وقت سرخاراندن ندارم. از آخرین کلاس رسمی که داشتم بیست و یکسال می گذره و راستش تو این مدت مدید خیلی از درس خواندن دور بودم. همکلاسی هایم همگی تازه نفس هستند و جوان و گاهی تعجب می کنند چرا من تو این سن و سال دوباره در حال درس خواندنم. براشون فهم این مطلب سخته که من یکبار همه این مراحل را رفته ام و حالا دوباره سرخطم. با این جوان های کم تجربه باید رقابت کنم که در عصر تکنولوژی چشم به دنیا باز کرده اند. ولی از بچگی آدم جسور و رقابت پذیری بوده ام و تا الان که کم نیاورده ام و تکالیفم را سر وقت و درست انجام می دهم و نمره کامل را می گیرم. امروز استاد اقتصادم چشمهاش گرد شده بود وقتی گفتم که پسر هجده ساله ای دارم که سال دیگر وارد دانشگاه می شود. حسن کلاس های آنلاین این است که هر وقت بخواهی می توانی دوربین لپ تاپ را خاموش کنی و به کار دیگری بپردازی. خلاصه که درس خواندن این مدلی هم عالمی داره و خیلی از تجربه های قبلی من دور است.

حس عجیبی دارم این روزها. برگشتم به هجده سالگی ام. انگیزه ام برای خوب سپری کردن این دوره خیلی بالاست. البته راه بسیار طولانی در پیش دارم که پاس کردن درس های دانشگاه کوچکترینش هست. بعدش باید بتوانم وارد دوره حسابداران رسمی کانادا بشوم که خودش داستان پیچیده ای است. رشته تحصیلی من در دانشگاه حسابداری نبوده اما الان تمام درس های دانشگاهی رشته حسابداری را باید بخوانم و امتحان بدهم تا برای دوره حسابداری رسمی واجد شرایط بشوم. خیلی ها می پرسند یعنی راه ساده تری برای زندگی کردن وجود نداره که تو دوباره خودت را انداختی تو دردسر درس خواندن. باید بگویم راه های ساده تر فقط تو را دوباره به کارهای غیرتخصصی و کم درآمد می رساند و بعد از بیست و پنج سال کار کردن برای دیگران بازهم باید چشمت به دست دیگران باشه و ترس از این داشته باشی در اثر بلاهای زمینی و آسمانی و هزار و یک دلیل نوشته یا نانوشته دیگری کارت را از دست بدهی و برای گذران زندگی مجبور بشوی زیر منت دیگران بروی. این شد که با دو دوتا چهارتا کردن مسئله به این نتیجه رسیدم که دیگه وقتشه برای خودم کار کنم و دفتر و دستکی داشته باشم که بتوانم بهش تکیه کنم و بدانم که در هر شرایطی من و خانواده ام را لنگ نمی گذارد و محتاج کمک دولتی نمی کند. این شد که پیه درس خواندن را به تنم مالیدم و هر روز بیش از ده ساعت درس می خوانم. کار طاقت فرسایی است درس خواندن اینجا. دانشگاه رفتن اینجا اصلا شوخی بردار نیست. رسما پوستت کنده می شود تا تکلیف یک هفته را درست انجام بدهی. ولی وقتی استاد نمره تکلیف را برایت ایمیل می کند و می بینی که مثلا از 25 نمره کل نمره را گرفتی خستگی از تنت در می رود و تازه شارژ می شوی ده ساعت دیگه هم کار کنی. من که شب زنده دارم و در سکوت شب بهتر کار میکنم. روزها باید مراقب درس خواندن همسرم باشم. نگران صبحانه و ناهار وشام خانواده و ظرف های نشسته تو سینک ظرفشویی و لباس های کثیف توی سبد باشم. خلاصه که مسئولیت مادر خانواده همیشه بیشتر است. شکر خدا کسری خیلی به من نیازی ندارد و خودش به کارهای خودش می رسد. البته کمی در انجام تکالیف مدرسه بازیگوشی می کند و هنوز الویت بندی را بلد نیست. باید حواسم باشه که ددلاین را نگذرونه و به موقع کارهایش را تحویل بدهد. امسال سال آخر مدرسه است و با این اوضاع و احوال کرونا مدرسه خیلی رسمی نیست. درس های اصلی اش را آنلاین گرفته که وقت بیشتری برای درس مورد علاقه اش یعنی فیلمسازی و تیاتر داشته باشه. خلاصه که این بچه از پدر و مادرش فعال تر است و شکر خدا بچه خوب و سربراهی است. از الان منتظرم نامه پذیرش دانشگاهش را بگیرد و خستگی این شش سال مهاجرت از تنم در بره. موفقیت پسرکم از همه چیز تو دنیا برام مهمتره. 

خدا رو شکر می کنم که هر سه سالم هستیم و در کنار هم. امسال سال بسیار سختی است برای من و خانواده ام. همه امون در گیر درس هستیم و تو خونه. گاهی این تو خونه بودن کلافه ام می کنه. ولی بهتر از اینه که برویم بیرون و در معرض خطر قرار بگیریم. سالی که گذشت با همه سختی هایش برای من سال پرباری بود. کلی کارهای مختلف انجام دادم و تا الان که از کارهایی که انجام داده ام و از عملکرد خودم در یکسال گذشته راضی ام. آرزو میکنم زود واکسن کرونا به همه داده بشه و شر این بیماری مهلک از سر همه انسان های روی زمین کم بشه و آدم ها به مرگ طبیعی از دست بروند نه ناجوانمردانه و زودهنگام با ویروسی که معلوم نیست ساخته دست بشره و کمر به انقراض نوع بشر بسته.

اگر همراه این صفحه باشید که می دونید دل نوشته های من همیشه پراکنده است. از همراهی اتون ممنونم

تا دوباره دیدار

بدرود

 

 

بالاخره پذیرش گرفتم

سلام و صد سلام

آن نامه کذایی بالاخره از راه رسید و چشم ما در روز یازدهم سپتامبر به جمال نامه پذیرش دانشگاه روشن شد. باری نامه پذیرش در حالی رسید که یک هفته از شروع کلاس های دانشگاه گذشته بود. اگر فکر می کنید که با دستپاچگی دست به کار شدم و ثبت نام کردم سخت در اشتباه هستید. اینجا باید مثل خودشون با دور آهسته و بی شتاب و لاک پشتی حرکت کرد. ژانگولربازی و حرکات گازانبری اینجا محلی از اعراب ندارد. خلاصه که همه چیز با گفتگو و به قول اینوری ها negotiateحل می شود و ما ثبت نام را موکول کردیم به ترم زمستان که از ژانویه ۲۰۲۱ شروع می شود. 

حالا هم در کمال ارامش به کارهای کاغذ بازی اداری برای دریافت کمک هزینه تحصیلی دولتی می پردازیم. فکر نکنید فقط یکی دوتا کاغذ و فرم بی مقدار باید پر کنیم برای این کار.که باید هفت کفش آهنین بپوشیم و هفت عصای آهنین فرسوده کنیم و پرونده ای برابر با مثنوی هفتاد من کاغذ تکمیل کنیم تا مشمول دریافت خدمات دولتی بشویم. البته که ارزشش را دارد در این اوضاع و احوال وانفسا. 

به هرکس می گم دوباره می خوام درس بخوانم نگاه عاقل اندر سفیهی به من می کنه و می گه سرپیری و معرکه گیری.

البته دل باید جوان باشد که هست. من و پسرکم در یک سال وارد دانشگاه می شویم و خیلی هیجان انگیز است. البته کسری به امید خدا از سپتامبر سال اینده شروع خواهد کرد. الان درس های سال اخر را می خواند و باید از اکتبر برای دانشگاه اقدام کند یعنی چند روز دیگه.‌

امسال تمام خانواده درگیر درس خواندن هستیم. برگشتم به هجده سالگی. یاد تب و تاب کنکور و دلشوره هایش می افتم و دلم می گیرد. چرا همه چیز اونجا سخت و دست نیافتنی بود. 

یکسال پر تلاش در پیش رو داریم. زندگی در جریان است و باید همیشه به روز بود. 

در این روزهای سخت مراقب خودتون و دیگران باشید. هر روز چیز تازه یادبگیرید و اگر توانستید به دیگران هم یاد بدهید. 

شاد باشید. 

راه اندازی یک وبلاگ انگلیسی

از دیروز شروع کردم به وبلاگ نویسی به زبان انگلیسی . کارکرد آن وبلاگ کاملا با این وبلاگ متفاوت است. در آن وبلاگ جدید درباره تجربه های در هنر قلاب بافی و موزاییک بافی می نویسم. باشد که برای دیگرانی که به هنر علاقمند هستند راه گشا باشد . هنر فقط برای وقت پر کنی نیست. هنر خودشناسی است.