مهاجرت ما کم کم دارد سه ساله می شود و هنوز ما اندر خم یک کوچه ایم. از آن روزهای پر شور و حال و پر از استرس قبل از مهاجرت انگار صدها سال گذشته است و ما دیگر آن انسانهای خام و نیازموده پیشین نیستیم. گاهی وسوسه می شوم دوباره نوشتن خاطراتم را از سر بگیرم اما دیگر وبلاگ نویسی شور و حال پیشین را در من بر نمی انگیزد.  مخاطب که نداشته باشی انگار برای خودت می نویسی و طنین صدای خودت را در گوش می شنوی. انسان به تعامل زنده است. امروز پس از مدتهای مدید دوری از این خانه غبار گرفته دوباره به اینجا سرزدم. از سوت و کوری اش واقعا دلم گرفت. دریافتم که دیگر هیچ کس در این خانه را نمی زند و دیرزمانی است که خانه دلم را غبار انزوا فرا گرفته است. 

برای دل خود خودم این سطور را می نویسم حتی اگر پژواکش را بلند و بلندتر در گوشم بشنوم و در ذهنم بازگو کنم.

روزگار خوب است اما نه به مراد. چون آدمیزاد موجودی ناراضی و خودخواه است. برای آنچه امروز هستم رنج بسیار کشیده ام اما می دانم به اندازه زحمتی که کشیده ام هنوز بدست نیاورده ام. نه آسودگی خیالی را که همیشه در جستجویش بودم و به سودای به دست آوردنش جلای وطن کردم و نه درآمدی که مرا برای همیشه از وابستگی به درآمد ایران برهاند. 

دنیادیده تر شده ام ظرف همین سه سال. ماهی سیاه کوچولو حالا در آغوش دریایش خفته است و خواب روزهای پیش از سفر را می بیند و دلش برای همان آبگیر کوچک تنگ می شود.اما نیک می داند که دیگر هرگز نمی تواند به موقعیت پیشین برگردد.