دلا گفتی صبوری کن صبوری!
زندگی بدون رنج نمی شود و انگار رنج من پایان ندارد. غربت رنج را پر رنگ تر می کند. همه اش یاد شعری که مادر خدابیامرزم در این مواقع می خواند می افتم:
دلا گفتی صبوری کن صبوری، صبوری خاک عالم بر سرم کرد!!!!!!!
نمی توانم خوددار باشم این روزها. خبر آنقدر کوتاه و مهلک بود که هنوز بعد از ده روز در شوک هستم و باورم نمی شود پسرخاله عزیزتر از جانم در اثر یک اشتباه مرگبار از دنیا رفته باشد. برق گرفتگی مسخره ترین نوع مردن است. یک نوع دهن کجی به نوع بشر و این که در قرن 21 هنوز هم می تواند جان شیرین آدم ها را بستاند.
بهزاد کوچکترین فرزند کوچکترین خاله بود. دو فرزند هشت ساله از او بجای مانده و زن جوانی که باید روزهای بدون او را سرکند و دو بچه کوچک را بدون پدر بزرگ کند. مرگ جوان دردناک و جگرخراش است. آخرین تصویر بهزاد در یاد من تصویر شب عروسی اش در ده سال پیش است. خاطره ای شیرین و دور و در سال قبل از مهاجرت. می شود آیا در این شرایط صبور بود؟ ایکاش همه اش یک کابوس باشد. می شود کسی من را از این کابوس دهشتناک بیدار کند؟