امتحان ناجوانمردانه
هفته ای که گذشت هفته بسیار سخت و طاقت فرسایی برای من بود. دوتا امتحان پشت سر هم با یک استاد داشتم. درسهایی که خودشان سخت نبودند ولی اشکم سر امتحان رسما درآمد.
هیچوقت سابقه نداشته امتحان هایی که با محاسبه مرتبط هستند کمتر از دوساعت وقت داشته باشند.بخصوص که الان همه چیز آنلاین است و ممکن است تکنولوژی همراهی نکند و همیشه ضریب خطایی برای کندترین دانشجو باید در نظر گرفته بشود. باورتون نمی شه که ما برای دو سوال حسابداری که هر کدام اندازه ده تا سوال بودند فقط یک ساعت و نیم دقت داشتیم. با این که امتحان اوپن بوک بود اما استاد اجازه استفاده از تمپلیت خودمون را نداد و تمپلیت اکسل خودش را فرستاده بود که حتی نمی توانستیم کپی و پیست کنیم توش. کل وقت من برای سروکله زدن با این تمپلیت بیخودی هدر رفت و من در کمال ناباوری حتی یک سوال را هم کامل نکردم و وقت تمام شد و فقط ۵ دقیقه فرصت آپلود کردن فایل را داشتم.
کل اون شب را تا صبح نخوابیدم و گریه کردم. حالم آنقدر بد بود که امتحان دوم را هم به همان نسبت امتحان اول بد دادم. برای استاد ایمیل فرستادم و توضیح خواستم برای این شیوه غیر حرفه ای امتحان گرفتن. اما محل سگ هم نداد به ایمیلم. انگار اصلا برایش مهم نبود دانشجوهایش بعد از امتحان چه حال و روزی دارند. باورم نمی شد که امتحان های نیم ترمم را فقط بخاطر خودخواهی استاد خراب کردم.
برای استاد دیگری که معقول تر است ایمیلی فرستادم و ماجرا را شرح دادم. البته توقع نداشتم جوابی بگیرم چون به ایشون مربوط نمی شد. ولی دیروز جوابیه ای از ایشون گرفتم که از شنیدن ماجرا خیلی ناراحت شده بود و ایمیل من را برای مسئولین فرستاده بود برای رسیدگی. خدا رو شکر بالاخره یک نفر حرفم را شنید و نگفت که مشکل از خودته. استاد حق داره هرجوری دلش می خواد و عشقش می کشه امتحان بگیره. نمی دونم بعدش چی می شه. اما خوشحالم که راهی هست برای درآمدن از این مخمصه. خدا کنه از استاد بخواهند دوباره امتحان بگیرد.
خلاصه که روزهای سختی را می گذرانم.دلم قرص نیست به هیچ چیز.زندگی ام هیچوقت اینطور پا در هوا نبوده. البته که هنوز معتقدم زندگی مثل حبابی است روی آب. ولی گاهی یادم می ره و احتیاج به تلنگری این چنینی دارم.
هفته پیش بطور خیلی جدی زندگی جلوی چشمم تیره و تار شد. مثل اون روزی که لنگ لنگان می رفتم سرکار و پام به شعبه نرسیده زنگ زدند و گفتند بیا که مادرت رفت. اون حس دلزدگی دوباره برگشته بود. حسی که ده سال تلاش کرده بودم از بین ببرمش. از اون موقع تا حالا کمتر چیزی اشکم را درآورده بود. ولی دوشنبه و سه شنبه از عجز و ناتوانی گریه کردم. گاهی وقتی از خودت بیش از اندازه انتظارت می رود بالاخره جیزی باید بهت یادآوری کند که خیلی هم به خودت امیدوار نباش.
از خودم تعجب می کنم که چطور چنین چیز کوچکی توانست مرا از پای درآورد و حالم خوبم را به حال بد تبدیل کند. یکهو سطح انرژی ام افت کرد وپای چشم هام گودافتاد. باید مهاجر باشی تا بتوانی حالا اون روز مرا درک کنی.
این ناجوانمردانه ترین موردی بود که در این شش سال مهاجرت باهاش مواجه شدم. خیلی دردناک بود. شاید چون فکر می کردم استاندارد دانشگاه های اینجا بالاتر است.
کانادا قانونی دارد که در اقلیت قراردادن افراد را تایید نمی کند. به نظر من این دو امتحان نمونه بارز تبعیض بود. در قدم بعدی حتما دوباره با استادم مکاتبه می کنم. شاید ایمیل هایم را نخوانده و شاید متوجه نیست چه استرس بزرگی به ما وارد کرده. دانشجوهای دیگر هم مشکل من را داشتند در امتحان و همه شاکی و ناراحت. اما هیچکدام حاضر نشدند ایمیل شکایت بفرستند. من به پیگیری ادامه می دهم حتی اگر ترتیب اثر ندهند. حداقل از مشکلات ما باخبر می شوند و برای امتحان بعدی تصمیم دیگری می گیرند که به نفع همه خواهد بود.
تو رو خدا نیایید بنویسید خوب شد، از خودشیفتگی در آمدی. نقل خودشیفتگی نیست. من خودم معلم بودم و هستم. امتحان باید منصفانه باشد ودرچارچوب درس ارائه شده. امتحانی که من دادم انگار سنجش تایپ کردن و استفاده از اکسل بود نه حسابداری.
تا دوباره دیدار