سلام به همه دوستان . شب یلدای همه اتون مبارک

یک حسی بهم میگه یلدای امسال آخرین یلدایی است که تو ایران هستم. سومین یلدا بدون مادرم. یلدای امسال خیلی مختصر برگزار شد. یه جمع سه نفره متشکل از من و همسرم و کسری. برای پسرکم سفره یلدا چیدم . یه چیزی تو مایه های سفره هفت سین اما مختصرتر.یک کمی آجیل و یک کاسه انار و چند قاچ هندوانه صورتی رنگ  اما شیرین .و یک جاشمعی به شکل کدوتنبل هالووین. یک ظرف لواشک وصدالبته دیوان حافظ. شمع را که روشن می کنم سفره و محتویاتش جلوه ای بی نظیر پیدا می کند و پسرک عاشق این جاشمعی و نور حیرت انگیزی است که از حفره هایی که به جای چشم در بدنه کدوتنبل ایجاد شده است ساطع می شود. وقتی به این کدو تنبل حیرت انگیز نگاه می کنم به یاد گذشته می افتم و به یاد کدوحلوایی هایی که مامانم همیشه شب یلدا می پخت و روی بخاری می گذاشت تا گرم بماند می افتم. من و برادرم عاشق کدو حلوایی بودیم. البته بیشتر از خود کدو عاشق تخمه های کدو بودیم که وقتی می پخت طعم بی نظیری پیدا می کرد. هنوز مزه اش را می توانم پس از سالها حس کنم و دوباره دلم برای مامانم پر می کشد و جای خالیش را یکبار دیگر حس می کنم و چقدر دلم می خواهد باز هم شب یلدا رنگ و بوی یلداهای خونه مامانم را داشته باشد.

امشب حس عجیبی دارم. انگار دلم کنده شده باشد. شاید وقت رفتن فرا رسیده است . این روزها فقط به رفتن فکر می کنم. و در دلم غوغایی است . دیگر احساس تعلق نمی کنم. انگار انگیزه بودن و ماندنم را از دست داده باشم . برای بهتر زیستن شاید راه سختی را انتخاب کرده باشم اما می دانم راه مرا می خواند .و باید بروم. مثل همه شب یلداهای پیشین نیتی کردم و از حضرت حافظ یاری خواستم. فالی که گرفتم بسیار عالی است. راستش برای فال گرفتن راه های بسیاری هست اما من ساده ترین راه را انتخاب کردم . از تلفیق اولین عدد سمت چپ سال تولد خودم و همسرم و کسری عددی سه رقمی بدست آمد که عدد شماره صفحه غزلی است که پاسخ حافظ است به نیت من. برای این که فال حافظ سال 1392 را هیچوقت فراموش نکنم چند بیت از ابیات این غزل را می نویسم . امیدوارم شب یلدای خوبی را در کنار عزیزانتان سپری کرده باشید و عمر عشق و محبتتان به درازی شب یلدا باشد. محفلتان آریایی و  عمرتان یلدایی.

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

از بخت شکردارم و از روزگار هم

زاهد برو که طالع اگر طالع من است

جامم به دست باشد و زلف نگار هم

ما عیب کس به رندی و مستی نمی کنیم

لعل بتان خوش است و می خوش گوار هم

ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند

وز می جهان پر است و بت میگسار هم

آن شد که چشم بد نگران بود از کمین

خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم

...........