بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر؟
روزهای غریبی را همه ما ایرانیان تجربه می کنیم. این حجم از غم و بدبختی را هیچوقت تصور نمی کردیم. کشتار جمعی و نسل کشی انگار با تاریخ ان خطه عجین شده باشد و در کمال ناباوری سهم جوانان معترض و ناامید از بهبود شرایط گلوله است و الان در هر کوچه و محله ای هزاران خانواده داغدار هست که به سوگ فرزندان دلبندشان نشسته اند. افسوس که دیگر مرگ برای همسایه نیست و من و ما از سایه شوم مرگ عزیزانمان مصون نیستیم.
حال ما ایرانیان رانده شده از وطن و سکنی گزیده در غربت بهتر از ایرانیان داخل نیست. هر روزمان تیره و تاریک است اما تلاش می کنیم امید را در خودمان و دیگران زنده نگه داریم. افسوس که اسیر بازی های کثیف سیاسی هستیم و بهای این بازی ها را به گزاف ما مردم ایران پرداخت می کنیم. گاهی فکر می کنم دیگر چه چیزی باید اتفاق بیافتد تا دنیا دربرابر این همه بی عدالتی بایستد و به مردم بی دفاع ایران کمک کند تا از شر حکومتی که ۴۷ سال جز شر وبدبختی هیچ دستاوردی برای مردم خودش نداشته است خلاص شوند. دنیا سکوت را بیشتر به نفع خودش می بیند. شاید دیگر منفعتی در کمک نمی بینند.
یک عده اما هنوز معتقدند که باید کاری کرد و از ما جز دنبال کردن اخبار و اعتراض های خیابانی و اطلاع رسانی به مردمی که نمی دانند در داخل ایران چه می گذرد کاری بر نمی اید. نمی دانم چند جان عزیز دیگر باید فدا شود تا این هیولای هفت سر از پای در بیاید و ایران آزاد شود.
دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
کجایی فردوسی که ببینی ایران با این وضعیت ویرانه ای بیش نیست . خرابی آنقدر زیاد است که آباد کردنش به عمر من و بچه من و نوه های من قد نمی دهد. اما آدمیزاد به امید زنده است. امیدوارم هر چه زودتر این ویرانه عزیز را از چنگال دشمن خانگی دربیاوریم و همگی برای آبادی اش همت کنیم و باز هم به دوران شکوه و عظمت پیشین برش گردانیم.
حال این روزهای ما خیلی خوب نیست چون ایران بانو درد می کشد و از دست دادن فرزندانش سخت و دلخراش است.