سلام به همراهان این خانه. هر چند که می دانم خیلی ها دیگر به اینجا سر نمی زنند. اگر به تازگی این صفحه را دنبال می کنید به خانه دل من خیلی خوش آمدید. هرچند خیلی ها می گویند وبلاگ نویسی دیگه دمده شده و دسترسی به شبکه های اجتماعی ساده تر و فراگیرتر است اما من هنوز هم این خانه دنج و امن و بی هیاهو را به آشفته بازار شبکه های اجتماعی ترجیح می دهم و هر از گاهی می آیم تا غبار از در و دیوار این خانه بروبم و آب و جارویی کنم و ابراز حیات کنم و بگویم که هنوز زنده ایم به لطف خدا و زندگی می کنیم.
در ماه های گذشته به دلیل همه گیری کرونا فرصتی دست داد که هر سه خانه باشیم. دغدغه مالی بود اما به لطف دولت کمتر احساس شد. در این مدت به کلی کارهای نکرده پرداختم و ترجمه نمایشنامه ام را تمام کردم و از نویسنده مجوز چاپ گرفتم و دادمش دست دوستی که پیگیر کارهای چاپش باشد در ایران. البته یک ماهی گذشته و حتی یک خط ننوشته برام که کجای کار است. نمی دانم سرنوشت این ترجمه چه می شود. برایش شب های زیادی تا دیر وقت بیدار ماندم و کار کردم. خیلی دوستش دارم شاید چون با حال و هوای این روزهای ایران مطابقت دارد و مرارت های شخصیت های داستانش برای ما ملموس و باور پذیر است. خلاصه که خیلی به چاپ شدنش امید نبستم. خواستم بگویم که کار کرده ام و از انجامش در لحظه لذت برده ام. مهم همتی است که به خرج داده ام و بقیه اش دیگر مهم نیست. چون نه به سودای پول بوده و نه برای اسم در کردن بین مترجم های داخلی که حتی قانون ساده کپی رایت را هم رعایت نمی کنند و بدون اجازه نویسنده یا ناشر کتاب را ترجمه و چاپ می کنند. از همین نویسنده که برنده پولیتزر در نمایشنامه نویسی است دو کتاب در ایران چاپ شده و نویسنده حتی روحش هم خبر نداره و از درخواست من خیلی هم استقبال کرد چون فکر می کرد با ترجمه من به جامعه فارسی زبان معرفی می شود. خجالت کشیدم بگویم که قبل از من دو نفر بی اجازه کارهایش را ترجمه و چاپ کردند.
از دیگر کارهایی که در دوران قرنطینه انجام دادم راه اندازه صفحه قلاب بافی در اینستاگرام بود به نیت کمک به دوست داران این هنر. خودم هم کلی حرفه ای شدم در این زمینه از بس ویدئو های آموزشی دیدم و با بافت های بسیار حرفه ای و هیجان انگیزی آشنا شدم که واقعا بی نظیر هستند . هرچند هنوز هم توان برابری با فرش های ایرانی از قبیل قالی، گلیم ، جاجیم و گبه را ندارند ولی در نوع خودشان بسیار زیبا و چشم نواز هستند. من بافت موزاییکی را از همه بیشتر دوست دارم و در این صفحه نقشه های مختلفی را به علاقمندان درس می دهم. شاید این تنها کاری است که بلدم و خوب انجامش می دهم. یعنی درس دادن چیزی که خودم یادگرفتم و دلم می خواهدآن را با بقیه به اشتراک بگذارم.جالبه که تو این صفحه چند فالور پروپا قرص پیدا کردم . من تو اون صفحه خیلی مثل اینجا از خودم نمی گویم و حرفی نمی زنم. چون کاربرد آن صفحه آموزشی است و جای درد دل کردن نیست. ولی ظاهرا خیلی به دل بقیه می نشیند که کسی در دیار دیگری باشد و به فکر آموزش مردم خودش به زبان فارسی. گویا من اولین نفرم که موزاییک بافی را به فارسی و رایگان به دیگران درس می دهد. اگر دوست دارید درباره موزاییک بافی و طرح های بی نظیر آن بیشتر بدانید شاید بهتر باشد به این صفحه سر بزنید یا حتی اگر کسی را می شناسید که نیاز به یادگیری فنی جدید دارد شاید این بهترین فرصت برای معرفی این تکنیک زیبا باشد. صفحه اینستاگرام من بنام ماهور کروشه (mahoorcrochet@) را می توانید دنبال کنید یا به دیگران معرفی کنید. حتی اگر دل یک نفر از کاری که من می کنم شاد بشود حتما به آن کار ادامه می دهم.
و اما از دو هفته پیش دوباره دعوت به کار شدم برای ممتحنی آیلتس برای مراقبت از انجام آزمون و راهنمایی امتحان دهندگان. کار ساده و بی دردسری است و با رعایت تمام پروتکل های بهداشتی انجام می شود. البته قصد ندارم تو این کار بمانم چون ثابت نیست و به قول اینوری ها on call است. پذیرش مشروط گرفتم از بهترین دانشگاه ونکوور برای مدیریت مالی. متاسفانه تاییدیه مدارک تحصیلی ام هنوز از دانشگاه ایران به دستشون نرسیده و احتمال داره به ترم سپتامبر نرسم و مجبور شوم ترم ژانویه ثبت نام کنم. البته اگر خودم بخواهم هزینه کنم می توانم به محض رسیدن نامه از ایران مراحل ثبت نام را طی کنم اما به دلیل از دست دادن شغلم این یکی از کمک های دولتی است که هزینه تحصیل تمام وقت به مدت یکسال را می دهد به شرط این که تا یک تاریخ خاص کلیه مدارک لازم دال بر این که واجد شرایط گرفتن کمک هزینه دولتی برای تحصیل و زندگی به مدت یکسال هستید را به آن مرکز دولتی خاص ارائه کنم. باورتون نمی شه تکمیل کردن فرم های درخواست و مدارک ضمیمه اش مثنوی هفت من کاغذه و تازه باید تو کلی ورک شاپ هم شرکت کنی که براش باید از قبل نوبت بگیری و الان هم که همه شرایط ما را دارند و تحصیل را به کار سخت ترجیح می دهند . خلاصه که داستانی است و من فقط تا 4 اگوست مهلت دارم درخواست بدهم. وگرنه نمی توانم برای سپتامبر ثبت نام کنم و باید تحصیلم را به تعویق بیاندازم و این یعنی پنج ماه از جیب خوردن و تلف کردن پول و انرژی. برای همین همه شیفت های آیلتس را با جون و دل قبول می کنم. حداقل کمتر از پس انداز خیلی کممون خرج می کنیم و در محدوده امن باقی می مانیم. یکی از بزرگترین مشکلات مهاجرت نداشتن امنیت شغلی است. من دوسال پیش از کار تدریسم لی آف شدم و دست روزگار من را با گروه آیلتس دوباره به اون گروه برگردوند. البته به مدد کرونا که کمپانی قبلی را ورشکست کرد و از دور خارج کرد و این آموزشگاه چون قوی تر بود با کمپانی من قرارداد امضا کردند و ما رو هم مثل سرجهازی با خودشان به جای جدید که البته برای من جدید نبود بردند. روز اول وقتی از آسانسور وارد محل کار قبلی ام شدم کلی داغ دلم تازه شد. رفتم تو کلاسم نشستم و کلی با در و دیوارش تجدید خاطره کردم. خلاصه که مهاجرت چیز غریبی است . تا دچارش نشوی نمی فهمی چه درد بی درمانی است این غربت.
مثل همیشه پراکنده گویی کردم. شاید چون زندگی پر از چیزهای متفاوت و ناهمگون است. روزگار اینجا خوب است. پیرمرد 102 ساله ای به نام پیتر در همسایگی ما زندگی می کند که هر از گاهی در خانه ما را می زند و می آید با من صحبت کند چون نه خوب می بیند و نه خوب می شنود اما همچنان سرحال و قبراق است و با من از دلتنگی اش می گوید و از این که نمی داند زندگی اش را با چی پر کند و دلش به زبان الکن من و انگلیسی کتابی من خوش است. گاهی که می خواهم سخت بگیرم با خود می گویم پیتر را ببین . صد و دو سال از خدا عمر گرفته و هنوز به زندگی کردن امیدوار است و هم سرد دیده و هم گرم. زندگی را هرجوری که بگیری می گذرد و از ما جز مشت خاکی و خاطره ای شاید باقی نمی ماند. دنیا را سخت نگیریم. با خودمان و دیگران مهربان باشیم و اگر دستمان می رسد از هرچه می توانیم به دیگران ببخشیم و هدیه دهیم. از فکر، از دانش، از محبت و از عشق. به خدا مهربانی خرجی ندارد. فقط ذهنی زیبا می خواهد و لبخندی شیرین.
روزگارتان به مراد.
تا دوباره دیدار
اشرف
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 13:12 توسط اشرف
|