روزهایی که همچنان می گذرد
یک سلام گرم به همه دوستانی که همچنان به این صفحه سر می زنند و مطالب این صفحه را می خوانند. به آن هایی که خیلی بیشتر از خود من به این صفحه علاقمند هستند و لطف می کنند و از من می خواهند که نوشتن را ادامه بدهم.
برای نوشتن فرصت خیلی کمی دارم. با این که درس های دانشگاه را تمام کردم و ظاهرا باید وقت بیشتری داشته باشم برای کارهای دیگر چون دیگر مجبور نیستم تمام مدت نگران تمام کردن تکلیف و مرور درس های سخت باشم یا برای امتحان های مسخره و استرس زا نگران باشم.
باری از سال دوم دانشگاه یک کار تمام وقت به عنوان حسابدار در یک شرکت تبلیغاتی پیدا کردم و مشغول به کار شدم. قرارداد هجده ماهه ای داشتم و جایگزین حسابدار قبلی که داشت می رفت مرخصی زایمان. ده ماه اول با همه فراز و نشیب هایش به خوبی سپری شد. تا این که مدیر داخلی به سرش زد موسسه حسابداری رسمی که کار دفترداری و خدمات مالیات شرکت را بصورت برون سپاری انجام می داد را مرخص کند و بجایش یک حسابدار ارشد از کشور آرژانتین استخدام کند و به خیال خودش صرفه جویی کند. زنی که استخدام کردند قرار بود بشود رییس مستقیم من. از روز اول که آمد شروع کرد به ادا و اصول درآوردن و تغییر دادن روال کار. هر روز یک ایده جدید می داد و هر روز یک گزارش تازه می خواست. کار کردن با او بسیار سخت بود مخصوصا که زبانش هم خیلی خوب نبود و خیلی وقت ها کلی باید توضیح می دادم تا می فهمید چه می گویم. روزی که آمد حتی کار با نرم افزار حسابداری را هم بلد نبود. مجبورم کرد از همه کارهایی که انجام می دهم فیلم آموزشی درست کنم تا سرفرصت نگاه کنه و سر دربیاره تو اون شرکت چه خبره. بعدش با موزیگری بسیار رفت روی مخ مدیر داخلی که چه نشستی که ما به یک تحلیلگر مالی نیاز داریم. مدیر احمق هم گفت باشه آگهی استخدام بزن و خودت مصاحبه کن و یکی را انتخاب کن. ایشون هم بسیار نمایشی دختر دیگری را که از قضا دوست خودش بود ویک دختر بیست ویکی دو ساله بود را مثلا بعد از مصاحبه انتخاب کردند. و خلاصه با هم تیم شدند و شروع کردند به سم پاشی.
روزهای بسیار بدی را تجربه کردم بعد از آمدن این زن. هر چقدر من کوتاه می آمدم اون دور بر می داشت. می خواستم هر طور شده کار را نگه دارم و به حسابدار قبلی تحویل بدهم چون بهش قول داده بودم. بامبول های این زن را نادیده می گرفتم و با خوشرویی هربار با او روبرو می شدم و دستورهای چپ و راستی را که می داد بدون منت انجام می دادم و سعی می کردم رفتار معقول و دوستانه ای داشته باشم. رفتارهای غیرمنطقی و تن صدای ناهنجار و طرز صحبت کردنش را که طبق استاندارهای کاری کانادا بی ادبانه و تحقیر آمیز است و نشانه بارز harrasment است را نادیده می گرفتم و می گذاشتم به حساب ناآشنا بودنش به قوانین کانادا. خیلی مودبانه درباره این چیزها با او صحبت می کردم و با خنده بهش می فهماندم که کارهایی که می کند اینجا مرسوم نیست.اما گاهی رفتارش غیر قابل تحمل می شد. فکر کنم خیلی دوست داشت من را عصبانی کند. کفرش از صبر و حوصله من در می آمد و این را هیچ وقت پنهان نمی کرد و همیشه می گفت تو زن مودب و مهربان و خوشرویی هستی و بقیه همکارها خیلی دوستت دارند و همیشه درباره تو با احترام حرف می زنند. فکر کنم به همین هم حسودی اش می شد.هنوز چهارماه از قراردادم باقی مانده بود که یک روز چهارشنبه برایم ایمیل زدند فردا صبح ساعت 9 جلسه ارزشیابی داری. این جلسه معمولا بعد از سالگرد اولین سال کار کردن در شرکت برگزار می شد که هر بار من از مدیرم می پرسیدم می گفت که تو نیاز به این جلسه نداری چون از طرف ما همه چیز تایید شده است. درخواست اضافه کردن حقوق هم کرده بودم گفتند بررسی می کنیم و جواب می دهیم. خلاصه که آن روز چهارشنبه خیلی متعجب شدم از دیدن آن ایمیل.
روز بعد با کمال تعجب هیچکس در جلسه صبحگاهی حضور نداشت به غیر از مدیر داخلی و یکی از کارکنان جدید. همان روز با یکی از کسانی که تازه استخدام شده بود قرار کاری داشتم که اطلاعاتش را برای ثبت حقوق و دستمزد بگیرم. ساعت نه وارد جلسه آنلاین شدم. هنوز درست و حسابی سلام و علیک نکرده بودیم که آن زن آرژانتینی در کمال خونسردی گفت امروز آخرین روزکاری توست و چون عملکردت در ماه های گذشته خوب نبوده از ادامه همکاری با تو معذور هستیم.
فقط نگاهش کردم و نمی دانستم چی باید بگویم. دلم می خواست خود مدیر داخلی صبح اول وقت می گفت می شه بعد از جلسه بمانی. می خواهم مطلب مهمی را بهت بگویم. دوست نداشتم خبر قطع ارتباط را از زبان این زن موزمار و رند بشنوم. گفت از ما ناراحت نشو. اگر نیاز به معرفی داری می توانیم برایت توصیه نامه بنویسیم. با خونسردی گفتم توصیه نامه تو تنها چیزی است که به درد من نمی خورد. چون خودت به توصیه نیاز داری نه من. من آنقدر توانایی دارم که بدون توصیه دیگران کار دیگری برای خودم پیدا کنم. که البته خیال ندارم بعد از این برای کسانی که ارزش واقعی ام را نمی شناسند و نمک نشناسند کار کنم.
اون موقع فقط عصبانی بودم و دلم می خواست حالش را بگیرم. اما از ته دل خوشحال بودم. چون از ماهها قبل من و همسرم شرکت حسابداری خودمان را افتتاح کرده بودیم و شروع کارمان با شروع فصل مالیات بود. خودم هم واقعا دیگر دلم نمی خواست برای چندرغاز حقوق خودم را اسیر دست آدم های بیخودی مثل این زن کنم. از خدا خواسته شروع کردم به فعالیت و کار کردن برای خودمان. البته شرکت داشتن کار آسانی نیست. اما یکی از مزیت هایش این است که بابت هیچ چیز به کسی نباید حساب پس بدهی و ارزش هایت را کسی زیر سوال نمی برد. فقط با مشتریانی کار می کنی که قدر و ارزش کار تو را می شناسند و برای وقتی که می گذاری سپاسگزارند.
برای کارمند جدید ایمیل زدم و عذر خواهی کردم که نمی توانم به دلیلی در جلسه حضور داشته باشم. طفلکی خیلی معصومانه پرسید ببخشید برای چه روز دیگری به من وقت ملاقات می دهید. گفتم شرمنده ام. امروز آخرین روز کاری من است و احتمالا شما باید با حسابدار ارشد تماس بگیرید برای دادن اطلاعات. فکر کنم گوشی دستش آمد که با چه جور شرکتی دارد کار می کند و از حالا باید آماده باشد که روزی آخرین روز کاری او باشد بدون این که از قبل خبر داشته باشد.
این ها را گفتم که بدانید روزگار می گذرد و بازی های دنیا تمامی ندارد. خوشحالم که بد طینتی آن زن باعث شد بیشتر به فکر خودم باشم و دیوار خودم را ببرم بالا به جای سود رساندن به آدم های فرصت طلبی که غیر از پول و سود خودشان به کسی و چیزی اهمیت نمی دهند و فقط ادای آدم های روشنفکر و مسئول را در می آورند. وقتی به مدیر داخلی که یکی از سهامداران شرکت هم هست اعتراض کردم گفت با این که در پانزده ماه گذشته تو خیلی به ما کمک کردی و ما از کار تو راضی بودیم اما این تصمیم شخصی نیست و ما باید منافع شرکت را در نظر بگیریم و بین تو و ماریا یکی را انتخاب کنیم. ظاهرا ماریا از کار کردن با تو راضی نیست و چون اون رئیس توست پس حق انتخاب با اوست. منم گفتم خودت و شرکتت برید به جهنم. حسابدار ارشدتون هم مبارکتون. کاشکی حداقل اینقدر شعور می داشتی و یک جلسه خودت با من می گذاشتی و من را راضی به رفتن می کردی. با این کارت واقعا همه خاطرات خوبی را که در این پانزده ماه داشتم از بین بردی.
از آن روز حتی یک روز هم بیکار نبودم. ماه اول بعد از از دست دادن کارم حتی خیلی بیشتر پول ساختم. بیشتر از حقوقی که در آن شرکت می گرفتم برای یک ماه. گاهی خیلی دلم برای دوستان خوبی که در آن شرکت داشتم تنگ می شود. اما به غیر از یک نفر بقیه حتی سراغم را هم نگرفتند. حتی نپرسیدند چی شد که رفتی. بعدها حسابدار قبلی را در جایی دیدم و بهم گفت که دو سه نفر پرس و جو کردند که آیا من از شرکت برای اخراج کردنم در حالی که هنوز چهار ماه از قراردادم باقی مانده بود شکایت کرده ام. البته من شکایت کردم اما این هم مثل خیلی چیزهای دیگر در کانادا بسیار لاک پشتی پیش می رود و پروسه اش ممکنه سالها طول بکشه. امیدوارم وقتی موعدش می رسد گوشمالی حسابی به این آدم ها بدهند تا بی دلیل و از روی شکم سیری مردم را دچار دردسر نکنند. حالا من شرکت خودم را داشتم و امیدوار بودم که می توانم درآمدی داشته باشم تا خانواده ام دچار مضیقه مالی نشود. اگر کسی این امکان را نداشته باشد هفته ها و بلکه ماه ها شاید طول بکشد کار دیگری پیدا کند. چه بسا کار بعدی را بالاجبار با حقوق کمتر انتخاب کند که زودتر به پول برسد.
روزگار غریبی است. آدم ها بیخود و بی جهت با هم می جنگند. غافل از این که دنیا فریبی بیش نیست.
نمی دانم کی دوباره بتوانم بیایم و از روزمرگی هایم بنویسم. شاید هفته دیگه یا یک ماه دیگه. نمی دانم.
یادتون باشه من حرف برای گفتن بسیار دارم. اگر سوالی ذهنتان را مشغول می کند و فکر می کنید من می توانم کمکتان کنم برایم بنویسید. سعی می کنم زود برگردم و پاسخی در خور برای سوال شما بنویسم.
مراقب خودتون باشید. اگر توانستید به فکر آدم های دیگر هم باشید.
تا دوباره دیدار
اشرف