عشق یعنی کشک
پدرم با همان کسی که ما از اول با آمدنش مخالف بودیم پنهانی ازدواج کرد. هنوز متعجبم چرا؟ فکر نمی کنم تا آخر عمرم به جواب این سوال برسم. روحیه ام خیلی خراب است . نه به خاطر اینکه غریبه ای وارد زندگی پدرم شده است. نه به خاطر اینکه زنی در خانه پدرم به تمام خاطرات من از مادرم چنگ می اندازد و از وسایلی که روزی مادرم با عشق مهیا کرده بود استفاده می کند. حس می کنم یک بار دیگر یتیم شده ام. دیگر هیچ پیشینه ای در این دیار ندارم. خدایا حالا که من دیگر پناهی در این دیار ندارم چرا مقدمات سفرم را مهیا نمی کنی ؟ می خواهم بروم به دوردست ترین نقطه این کره خاکی . جایی که دیگر از من نام و نشانی باقی نماند. میخواهم خود را از قید هر آنچه باعث آزار روحم می شود رها کنم. باید بروم . اینجا دیگر جای ماندن نیست.
از حالا بگویم من در برابر هیچ چیز جبهه نگرفته ام .مرا به سنگدلی متهم نکنید. اینکه می خواهم راه خود را از دیگران جدا کنم و بروم دنبال سرنوشتم حقی است که دیگر می خواهم برای خودم قائل شوم. عمری را به دلخواه دیگران زندگی کردم حالا باید به فکر خودم باشم. خدا کند این مدیکال ما هم بیاید و کورسوی امیدی باشد برای ادامه این زندگی . قصه آدم زنده و زندگی کردن و آدم مرده و تمام شدن فرصت را خوب می دانم . می گویندزمان همه چیز را تغییر می دهد و ما به خیلی چیزها عادت می کنیم. به از دست دادن ها به ندیدن ها به آمدن های اجباری و به خیلی چیزهای دیگر. اما من خودم به شخصه هرگز به بی وفایی و فراموشکاری عادت نخواهم کرد. من به پشت پا زدن به همه نرم ها ی اخلاقی به محبت های دروغین و به تظاهر به عشق عادت نخواهم کرد. من به نبودن مامان عادت نخواهم کرد. من هرگز به از یاد رفتن تمام خاطرات تلخ و شیرین زندگی ۵۲ ساله پدر و مادرم عادت نخواهم کرد. من به ازدواج پنهانی پدرم با زنی که در شانش نیست عادت نخواهم کرد. زمان هیچ چیزی را عوض نمی کند. ما خودمان را گول می زنیم اگر بپذیریم مصیبت با سپری شدن زمان کم رنگ می شود و کم کم از بین می رود. فقط آدم مصیبت دیده درد مرا می فهمد. می داند که هر چه زمان می گذرد بیقراری و بی تابی آدم بیشتر می شود. یاد گذشته آدم را داغان می کند. مصیبت آدم را پیر می کند. کمر آدم را می شکند و زانوی آدم را دوتا می کند. مصیبتی بالاتر از ازدست دادن مادر نیست. حیف که پدرمان نگذاشت ما عمق مصیبت را درک کنیم از بس به فکر خودش بود و پیش همه گله می کرد از بی وفایی دنیا که همسر عزیزتر از جانش را ازش گرفته و این بچه های بی مسئولیت هم به فکرش نیستند تا از تنهایی در بیاید. از وقتی مادر رفت ما فقط به فکر پر کردن تنهایی آدمی شدیم که حتی به اندازه سر سوزنی در سرگرم کردن خودش تلاش نمی کرد. من که این همه صبور بودم گاهی از کوره در می روم. مصیبت آدم راکم صبر و کم تحمل میکند. خدایا من دیگه صبرم تمام شده و دیگه تحمل ندارم. امروز بعد از حدود ۲۰ماه تازه به عمق فاجعه ای که مرا از زندگی ساقط کرده است پی برده ام . حالا دیگر می دانم خانه ابدی مادرم کجاست. مادرم در قلبهای ما زنده است. اما دیگر در خانه پدرم جایی ندارد. حالا دیگر برای دیدن و حس کردن حضورش باید به دامن خاک پناه ببریم چون دیگر خانه پدری بودنش را به ما ثابت نمی کند. دیگر خش خش پیراهنش را در اتاقهای آن خانه نخواهم شنید. دیگر پایم را به آن خانه نخواهم گذاشت . دیگر هیچ حسی با دیدن آن خانه در من بیدار نخواهدشد. قصر رویاهای من خیلی وقت است که سوخته است و خاکستر شده است.افسوس که پدرم خاطرات خوب مادرمان را از ما گرفت . ..............