امتحان ICDL
18 روز از ارسال نامه توضیحی ما برای آفیسر در ورشو می گذرد و هنوز هیچ خبری نیست. نمی دانم چه سرنوشتی در انتظار ماست. از خودم تعجب می کنم که چقدر از شور و حال و انتظار برای رفتن افتاده ام. شاید چون زندگی ام به یکباره جهش پیدا کرده است و کارهای نکرده بسیاری در مسیر زندگیم قرار گرفته و چاره ای ندارم و باید انجامشان بدهم. شاید این مقدمات رفتن باشد اما به هر حال زندگی من هم مثل دیگران جریان دارد و من تازه فهمیده ام از زندگی چه می خواهم. همین که زندگی ام از رکود در آمده است و روزها و ساعت هایم معنا پیدا کرده اند خدا را شاکرم. این روزها حس غریبی دارم. نمی دانم چرا این حس من در بیان نمی گنجد و برای ابرازش کلمه مناسبی پیدا نمی کنم. هرچه هست امیدوارم خیر باشد. فقط می دانم حس خوبی است . اما یک علامت سوال بزرگ توی ذهنم باقی مانده است که چرا؟آرش می گوید این نتیجه تلاشهای بی وقفه گذشته است که حالا به ثمر نشسته است و میوه داده است . اما نمی دانم چرا این میوه همین حالا که مشتاق رفتنم و از بودن و ماندن دل بریده ام در دامن من افتاده است؟ گاهی ازخودم می پرسم نشانه خوبی است ؟ نمی دانم و باز هم توکل می کنم به خدا و خودم را و آینده همسر و فرزندم را به او می سپارم.
این روزها خیلی خسته می شوم. گاهی فکر می کنم تحمل این همه کار طاقت فرسا را ندارم. همه چیز با هم قاطی شده است و من وقت کم می آورم. از یک طرف کار اداره و سر وکله زدن با ارباب رجوع. از طرف دیگر کلاس فرانسه و دوباره صرف فعل و حفظ کردن لغت و نوشتن و خواندن . و حالا این داستان آی سی دی ال و کلاس های مهارت های آن. من سه فصل پرکار در پیش رو دارم. فقط از این ناراحتم که فرصت سر خاراندن ندارم و نمی توانم آن طور که باید کنار کسری باشم و لااقل تابستان را برایش مادری کنم. امروز که روز تعطیل بود تنها کار مفیدی که کردم این بود که چند لغت تازه انگلیسی از بین میوه ها برایش سرمشق نوشتم تا نوشتنش را تمرین کند ومعنی آن کلمات را یاد بگیرد. ببینم فردا فرصت می کنم بهش دیکته بگم یا ازش سوال کنم تا مطمئن بشم که یاد گرفته. آخه واقعا فرصت نمی کنم بفرستمش کلاس زبان. اگر خودم باهاش کار نکنم هرچی یاد گرفته فراموش می کنه آنوقت شروع سال تحصیلی جدید معلم دچار دردسر می شه. برای تابستان این بچه هیچ جوری نتونستم برنامه ریزی کنم که خودم در کنارش باشم. مجبور شدم اسمش را بنویسم کتابخانه کانون پرورش فکر کودکان که برنامه های جانبی و کلاسهای شهریه ای نقاشی - سفالگری - شاهنامه خوانی و خطاطی داشت . حالا سه روز در هفته باید بره کتابخانه برای کلاسهاش و من از سرویس مدرسه اش خواستم صبح ها ببردش و ظهر برش گردونه. بمیرم برای یکی یکدونه پسرم . تنهایی باید بره و برگرده و باید مستقل باشه. چاره ای نیست. بهتر از اینه که تمام روز رو یا پای کامپیوتر باشه یا با پلی استیشن بازی کنه یا تلویزیون ببینه. این جوری حداقل تنها نیست و سرش گرم می شه و از طرفی هم اجتماعی تر بار می آید و از استعدادش به نحو خوب و صحیحی بهره برداری می کنه و از محیط تازه هم چیزهای خوبی یاد می گیره. قصدمن فقط و فقط پرشدن اوقات فراغتش با کارهای مفید بود. من خودم که آدم بزرگم از تنها ماندن در خانه بیزارم و احساس می کنم دیوارهای خانه مرا می خورند. دلم می خواهد بروم بیرون وهمراه با جریان تند زندگی سیال و روان باشم.
خیلی پراکنده نوشتم و مطالبم ربطی به هم نداشت. اینها را می نویسم که یادم بمونه یه روزهایی چقدر درگیر بودم و چرا. امشب دیگه خیلی خسته ام . ویندوز را تموم نکردم اما اشکالی نداره. فردا سه شنبه است و کلاس فرانسه ندارم. می رسم ویندوز را تموم کنم و اینترنت را شروع کنم. برای موفقیتم در آزمون دعا کنید.
شاد وتندرست باشید.