روزهای در هم برهم
با این اوضاع و احوال که دید آرش نسبت به مهاجرت به کل خدشه دار شده است و حرفهای ضد ونقیضی که از دیگران می شنود نمی دانم چه عاقبتی در انتظار ماست. من باهاش صحبت کردم و گفتم من حاضرم به خاطر اینکه زندگی بهتری داشته باشیم باوجودیکه از کار بانک اصلا خوشم نمی آید وقتی مهاجرت کردیم تو بانک کاری پیدا کنم تا تو راحت وبی دغدغه زبان بخوانی و کالج بروی. خوشبختانه با داشتن سابقه کار بانک در ایران خیلی راحت می توانم کاری در یکی از بانک های کانادایی پیدا کنم. همسر یکی دیگر از دوستان آرش در تورنتو کارمند بانک است. سابقه کار بانک دانمارکی داشته و حالا آنجا مشغول است.فقط باید حداقل دو زبان بدانم. به تازگی رفتم کلاس فرانسه ثبت نام کردم . چون می دونم با این همه مشغله و صدالبته به خاطر تنبلی خودم پیشرفتی در آن نخواهم داشت. آرش هم کلاس زبان ثبت نام کرده و کلاس می رود تا خود را به سطح قابل قبولی برساند. در ابتدا شاید پیشرفتمان کند باشد اما هنوز یکسال تا رفتن وقت باقی است. تا ببینیم خدا چه می خواهد. من نیز گاهی دچار تردید می شوم. خصوصا که در نحوه شغلی ام داره تغییراتی اعمال می شه. قراره کارشناس ارز بشوم. البته اگر این وسط پارتی بازیها و رفیق بازیها بگذارد که روال خودش را طی کند. اگر این اتفاق بیافتد باید بصورت فشرده به کلاسهای بانکداری بین الملل - خرید و فروش ارز و پیام های سویفتی بروم که در کل فکر می کنم برای روند مهاجرتم هم خوب است و مرا به هدفی که به سویش هدایت می شوم که شاید خواست خدا باشد پیش خواهد برد.
این روزها بازهم دلتنگم . سردرگم و پا درهوا هستم. خانه جدید ما در حال آماده شدن است. هر هفته بعد از کلاس موسیقی کسری سری به آن می زنیم و از روند پیشرفتش مطلع می شویم. شاید اگر مهاجرتی در کار نبود خوشحالتر می شدم. خانه به آن بزرگی نیاز به وسایل بیشتری دارد. اما آیا به صلاح است پولمان را صرف تیر و تخته های جدیدتری کنیم که قادر به بردنشان با خودمان نیستیم؟ از طرفی هم به این جای جدید نیاز دارم. تغییر همیشه برای آدم لازم است . روحیه ام خیلی کسل شده . هیچوقت این طوری نبودم. دیگر کمتر چیزی شادم می کند. مالیخولیایی شدم و از آینده می ترسم. این روزها به سختی می توانم غبار تردید را از آسمان دلم پاک کنم. هرچند به درستی کاری که می کنم ایمان دارم اما نمی دانم آیا بعدا از طرف کسری که اینجا زندگی آرام و بی دغدغه ای دارد مورد مواخذه قرار می گیرم یا نه؟ شاید زیادی نگرانم . نیاز به دلگرمی بیشتری دارم.
به تازگی خبری در اینترنت خواندم که قرار است لایحه ای به مجلس ارائه کنند که کارمندان دولت را با هر مقدار خدمت که حداقل آن ۱۵ سال خواهد بود به طور اختیاری بازنشسته کنند. قرار است این لایحه در سال ۹۱ مورد بررسی قرار گیرد. اگر این قانون تصویب شود من و همسرم دیگر نگرانی نخواهیم داشت. من می توانم با ۱۷ سال و ۲۲ روز حقوق بازنشسته شوم آرش هم با ۱۵ سال و ۲۰ روز حقوق. اگر این اتفاق بیافتد ما دیگر آزاد هستیم که هر طور که بخواهیم بقیه زندگی امان را سپری کنیم.
باری زندگی یعنی همین در این اما و اگرها ماندن. یعنی تلاش برای به وجود آوردن موقعیت بهتر. امیدوارم همواره زندگی اتان همراه با موقعیت های خوب باشد و هم خدا و هم بخت با شما یار باشد. دوستتان دارم و برایتان شادی آرزو می کنم .