شروع این پراسس واقعی
القصه که این تعطیلی عید و تعطیلی کل مملکت به مدت ۱۴ روز برای ما داستانی شده. به وکیل جان گفتم اگر گواهی سوء پیشینه حاضر نشد مدارک را قبل از تمام شدن مهلت قانونی بفرستد ورشو و توضیح بدهد که بدلیل تعطیل بودن مرجع ذیصلاح صدور گواهی عدم سوء پیشینه به محض دریافت گواهی آن را برایشان ارسال خواهیم کرد. دوست ندارم کار به آنجا برسد اما اگر نشود چاره ای نیست. برای گواهی بیمه بازنشستگی هم باز هم مجبور به نوشتن توضیح درباره انواع و اقسام بیمه بازنشستگی در ایران و تفاوت بیمه بازنشستگی کارکنان بانکهای دولتی با بیمه تامین اجتماعی که مختص ادارات غیر دولتی و شرکت های خصوصی و نیمه خصوصی است شدیم. علاوه بر آن خلاصه پرونده پرسنلی عکس دار و فیش حقوقی و حتی گواهی سهام بازنشستگی و صفحه اول دفترچه بیمه درمانی خودمان را هم ترجمه و پیوست کردیم تا باورشان بشود که اینجانب مدت شانزده سال و دو ماه است که دارم برای این ارگان دولتی که شهره خاص وعام است کار می کنم و از بدو استخدام کسور بازنشستگی اینجانب به حساب صندوق بازنشستگی بانکها واریز شده است . نمی دانید قبل از عید با آن همه فشار کاری با چه مشکلی مواجه شده بودم و چقدر متقاعد کردن جماعت کارگزینی چی سخت بود. چقدر انرژی از دست دادم وچقدر حرص خوردم تا چیزی را که حق مسلمم بود را گرفتم. باور کنید اگر می خواستم کار غیرقانونی انجام دهم اینقدر از من انرژی و وقت تلف نمی شد. نمی دانم چرا نوشتن این نامه برایشان سخت بود. شاید چون نمی توانستم حقیقت امر را برملا کنم و بگویم این نامه را برای مهاجرت به کانادا می خواهم. مجبور شدم بگویم دارم پذیرش تحصیلی می گیرم و به این نامه احتیاج دارم.
تا این آپدیت مدارک ارسال نشود و به دستشان نرسد آب خوش از گلوی من پائین نمی رود. امسال مرخصی و مسافرت ما هم که به خاطر این گواهی عدم سوء پیشینه هیچی شد و هدر رفت. فقط خدا کنه این سالهای انتظار ما بیهوده نبوده باشد و به مقصودمان برسیم و روزی چشممان به جمال مدیکال و ویزای کانادا روشن بشود.
امروز سیزده بدر بود. خوش گذشت همه به جز یکی از خواهرهام و همسرش و بچه هاش و صدالبته مامان گلم که جایش همیشه در کنار ما خالی خواهد بود جمع بودند. خواهر کوچیکه و همسرش و دختر کوچولوش پریسا هم بودند. شاید این آخرین سیزده بدر ما در ایران باشد. از بودن در کنار خواهرها و برادرم و بچه هایشان خیلی خوشحال بودم. به یاد مامانم آش رشته درست کرده بودم. همه خوردند و برای مامان فاتحه خواندند و جایش را خالی کردند. همه به من می گفتند اصلا چرا میخواهی بروی کانادا. بمون همین جا و از زندگیت لذت ببر.دیگه چی می خواهی. یه خونه خوب که پیش خرید کردی و به زودی تحویلش می گیری. به اندازه کافی بزرگ هست و با امکانات خوب. یه ماشین بهتر هم بخر. سه سال دیگه هم که بازنشسته می شی. اما هیچ کدام از دل من خبر نداشتند. چه طوری باید بهشون می گفتم دلم می خواد جایی برم که با مامانم خاطره نداشته باشم. که اینقدر درگیر کار و زندگی بشم که غم های دیرین را فراموش کنم. آزاد و رها باشم و از اینکه حرفی بزنم یا کاری بکنم که به مذاق بعضی ها خوش نیاید ترس نداشته باشم. از همه مهمتر وقتش نرسیده حالا بروم دنبال رویاهای خودم؟ تا کی غصه این و آن را بخورم و از زندگی خودم باز بمونم. وقتش نرسیده برم و کمی هم برای دل خودم زندگی کنم؟ چند تا خشت پاره میشه دلیل زندگی آدم ؟ هرچند همه فاز منفی داشتند و همه اش دعا می کردند کار ما درست نشود و از جمعشان نرویم اما من از ته دلم دعا کردم امسال آخرین سال در ایران باشد و از خدا خواستم کمکم کند تا در سالهای باقیمانده عمر به تمام کارهایی که آرزوی انجام دادنشان در دلم هست برسم. نمی دانم عمر باقیمانده ام چند سال یا حتی چند ماه یا چند روز خواهد بود. همین که برای فردای خود و آینده پسرکم برنامه ای دارم مهم است. می دانم خدا هرگز قبل از اتمام کارهای ناتمام مرا به دیار عدم نخواهد برد. خدایا خودت کمکم کن و اجازه بده از ثمره دو سال تلاش و دوندگی برای رها شدن استفاده کنم. خدایا خودم را به تو می سپارم با تمام وجود. هر چه را تو برایم رقم بزنی با دل و جان می پذیرم .
خدایا چنان کن که در آخر کار تو خشنود باشی و من رستگار