سلام. می دونم وقتی این مطلب را می خونید تو دلتون بهم می خندید یا فکر می کنید چقدر زود تصمیم می گیرم اما دغدغه امروز من تنهایی پدر پیرم است که بعد از فوت نابهنگام مادرم بدجوری افسرده و دلمرده است و با کوچکترین حرف یا حرکتی اشکش سرازیر می شود. دلم برای تنهایی بابام می سوزه و خیلی دلم می خواد هر طوری شده از تنهایی درش بیاورم. آدمی به سن و سال پدر من فقط و فقط به یه همزبون و یه همدم نیاز داره اما فکرش رو بکن دختری بخواد برای پدر ۷۴ ساله اش آستین بالا بزنه و زن پیدا کنه. آنقدر سخته که نگو. اولش فکر می کردم خیلی ساده است. از توی فامیل هیچکس حاضر نشد که زن بابای من بشه. نیست همه با مادر خدابیامرزم حشر ونشر داشتن و از شما چه پنهان خیلی بیشتر از ما دخترهای بی وفا دوستش داشتند راضی نشدند جای مادر ما را بگیرند و می گفتند مریم خانم زن خوبی بود ما کجا و مریم خانم کجا. خلاصه که هفت کفش آهنین به پا کردیم و هفت عصای آهنین به دست گرفتیم اما این نیست در جهان پیدا نشد که نشد. دیگه کم کم دارم ناامید می شم. آخه به هرکسی می گیم بابا ۷۴ سالشه فکر می کنند یه پیرمرد مریض احوال بداخلاق و بهانه گیر را داریم بهشون پیشنهاد می کنیم . خیلی هاشون با شنیدن سن بابا پا پس می کشند و  می گویند ما تو این سن و سال حال و حوصله خودمون رو هم نداریم چه برسه به اینکه یکی دیگه رو تر و خشک کنیم . خلاصه که این روزها خیلی غصه دارم. یه نگاهی با حسرت به عکس مامان می اندازم و باهاش حرف می زنم و می گم بی وفایی کردی مادر. بابامون رو تنها گذاشتی و رفتی . ما آخه چه جوری می تونیم همراه و همدلش باشیم. همین خود من که دارم برای رفتن از ایران لحظه شماری می کنم. می خوام برم دنبال زندگی خودم. آخه چه طوری پدر پیرم را بی همدم رها کنم و برم. بدجوری گرفتارم. به هر کسی که می شناختم سپرده ام که اگر کیس مناسبی برای پدرم پیدا کردند بهم زنگ بزنند و معرفیش کنند. زیاد هم سخت گیر نیستم در این رابطه . فقط دلم می خواهد آدم خوب و مهربانی باشد و با یک پیرمرد دلشکسته و تنها کنار بیاید.

 

نمی دونم مامانم درباره این کار ما چه فکری می کنه. خدا کنه زیاد از ما نرنجه. آخه خودش همیشه می گفت آدمی که رفت دیگه رفته باید به فکر زنده ها بود. دلم نمی خواد پدرم از تنهایی رنج ببرد. دلم نمی خواد دل شکسته اش بیش از این بشکند. دلم نمی خواهد تنهایی اش را ببینم. آخه من هم سرگرم زندگی خودم هستم و باید به فکر بچه و شوهر خودم هم باشم. من این وسط باید بین آدم های زیادی تقسیم شود. نمی دانم چرا همیشه سهم کوچکترش به پدرم می رسه. فقط هفته ای یکبار می توانم بروم و ببینمش ولی تقریبا هر روز بهش زنگ می زنم که اصلا کافی نیست. شاید فکر  می کنید برای اینکه از زیر وظیفه فرزندی شانه خالی کنم برای پدرم دنبال زن می گردم. نه به خدا. ولی شاید اینجوری برایش بهتر باشد. اینطوری احساس نمی کند به دیگران وابسته است و باز هم استقلال از دست رفته اش را بدست می آورد. و شادی دوباره به آن خانه بازمی گردد. هرچند که خانه بدون مامانم هرگز رنگ و بوی سابق را نخواهد داشت.

 

شما بگویید چه کنم؟ می تونید بهم کمک کنید. درمانده و خسته ام.شاید کسی را می شناسید که حاضر است زن پیرمرد مهربان و دلشکسته من بشود. لطفا دریغ نکنید. می دانم خواهش بزرگی است اما واقعا به کمکتان نیاز دارم. امیدم همیشه به خداست . شاید خدا توسط شما برای بنده درمانده اش وسیله آسایش فراهم کند. من منتظر معجزه ای بزرگ هستم که پدرم را از این وضعیت نجات دهد. هر روز امیدش به زندگی را بیش از پیش از دست می دهد. کمکم کنید. من فقط تو دنیا همین یک نفر را دارم. و دلم می خواهد مثل گذشته شاد و سرحال ببینمش.

 

برای من و پدرم دعا کنید.