یک صبح برفی
و تو چه می دانی کانادا کجاست ؟ یه چیزی می شنوی و یه چیزی می گی . باید خودت آنجا باشی و از نزدیک ببینی و لذت ببری از نظمی که حاکم است . از رفاه نسبی و حقوق شهروندی کانادا دوستانی که مهاجرت کرده اند بسیار گفته اند .اینها را اینجا می نویسم تا یادم بماند علل اقدام به مهاجرت کردنم چه بوده و چه اهدافی را پس از مهاجرت می خواهم دنبال کنم. دلم نمی خواهد اصلا مقایسه کنم چون مقایسه معمولا درباره دو چیز همسان است که تفاوتی جزیی با هم دارند . اما تفاوت این و آن تا آسمان است . همان بهتر که به تفاوت های فاحش اشاره ای نکنم. چون تکرار مکررات است.
باری مدت انتظار ما برای مدیکال از ارسال مدارک به دمشق بدون فایل نامبر دوم به ۱۷ ماه رسید. هنوز جا برای انتظار کشیدن بسیار است. خدایا خودت کمک کن این روزهای انتظار را به دلخوشی و آرامش سپری کنیم. روزهای آرامی را سپری می کنم. چند وقتی به خاطر بیماری پدرم و بستری بودنش در بیمارستان فرصت نمی کردم به این خانه سر بزنم. این روزهای سرد حال و هوای دیگری برای من دارد. آبان ماه است . هرچه به زمان سالگرد درگذشت مادر نازنینم نزدیکتر می شوم بیقرارتر می شوم. دلم می گیرد. دیروز با خودم فکر می کردم چه زود یکسال شد. تو این یکسال چه روزهایی را که نگذراندم. شاید خیلی وقت ها دلم می خواسته بروم سرمزار مادرم اما نشده. با خودم فکر کردم چند بار تو این مدت رفته ام سر مزارش؟ نمی دانم . فقط خودم را به این دلخوش کرده ام که درتمام روزها و لحظه های خوشی و ناراحتی همیشه و هر لحظه به یادش بوده ام . هرشب به یادش خوابیده ام وهر روز به یادش برخاسته ام. یاد مادرم هیچوقت از من جدا نبوده است . صدای خنده های دلنشینش توی گوشم می پیچد و من دلم برای در آغوش کشیدنش تنگ می شود. برای نوازش های گاه و بیگاهش برای نگاه بی تمنایش برای خوبیهای بیدریغش برای روح مهربان و صبورش برای آغوش مادرانه اش برای همه دلداری دادن های غمخوارانه اش . من دلم برای مادرم پرمی کشد. مثل کودکی خردسال هر روز و هر لحظه جستجویش می کنم و صدایش می زنم و از ندیدنش و نشنیدن صدای مهربانش آزرده خاطر می شوم و گاه در تنهایی خود زار می زنم. فکر می کنم بازهم نوشته هایم غم انگیز شد. این خاصیت تنهایی است . روح آدم به سوی غم میل می کند. دلم نمی خواهد غمگین باشم. غمگین نیستم فقط دلتنگم و این نوشته ها هم از سر دلتنگی است. برای روح مادرم فاتحه ای می خوانم و برایش از خدای بزرگ شادی و برای خودم صبر طلب می کنم. دلم کمی آرام می شود اینک.
دوباره به روز برفی برگردیم. انگار خیال ندارد بس کند. همینطور ریز ریز می بارد. فردا چه یخبندانی خواهیم داشت. خدا کند مدرسه کسری تعطیل بشود. و بماند خانه تا من خیالم راحت بشود. ۳ روز استراحت می کند . چون پنج شنبه ها هم تعطیل است. پسرکم هنوز از مدرسه نیامده خانه. امیدوارم زمستان خوبی در پیش داشته باشید. پائیزش که اینطوری باشه وای به زمستان.
خیلی پرت و پلا نوشتم. بگذارید به حساب دلتنگی های بی اندازه ام. همیشه شاد و موفق باشید