سلام دوستان مهربانم. ممنونم برای همه محبت هایتان و از  ابراز همدردی کردن هایتان. از اینکه نگرانم شدید و از سکوتم غمگین هستید ممنونم. به این سکوت موقتی نیاز داشتم . به تامل درباره آنچه در این سه ماه بر من و خانواده ام گذشته نیاز داشتم. روزهای بیماری مامانم را تک تک توی ذهنم مرور می کردم و ذره ذره آب شدنش را به خاطر می آوردم و بر بینوایی خود می گریستم. مامانم یک روز بعد از تولد من به سرای ابدیش پرکشید و رفت. می خواست هیچوقت این تاریخ را فراموش نکنم. من هرگز این روز را فراموش نخواهم کرد. می دانم هرگز قلبم از این درد التیام پیدا نخواهد کرد و هرگز خوشیهای واقعی را تجربه نخواهم کرد. مامانم همه چیز من بود. تمام دنیا و آرزوی من. کعبه آمال من. عشق من و رویای بودنم. من بهترین دوستم را از دست دادم. من تکیه گاه واقعی ام را بعد از خدا تو زندگی از دست دادم. از دست دادن مادر غم بزرگ و سنگینی است. خاطراتش مرا رها نمی کنند. دلم برای نفس زدن های تند و کوتاهش تنگ شده. دلم برای چشمهای نمناک و بی فروغ این روزهای اخیرش تنگ شده. دلم برای تنگ در آغوش کشیدنش تنگ شده. من واقعا تنهام. واقعا احساس بی کسی می کنم. دلم برای محبت های مادرانه اش برای نگرانی های وقت و بی وقتش برای صدای مهربان و آمرانه اش تنگ می شود و نمی دانم چطور از دست این دلتنگی مداوم و مفرط خلاص شوم. به قول دوستی کودک درونم هنوز بیدار است و دلش نوازش های مادرانه اش را می خواهد. افسوس که حتی با اشک ریختن هم نمی توانم از شدت این غم بزرگ کم کنم. دلم هیچ جوری آرام نمی گیرد. اما ناچارم ظاهرم را حفظ کنم. در محل کار یا خانه خودم یا خانه پدرم نمی توانم گریه کنم. اما کنج تنهایی خودم در حین سفرهای با مترو برای رفتن به کلاس مال خودم است و در حالی که به صدای حزین محمد اصفهانی گوش می کنم با آواز غمگنانه اش اشک می ریزم و با او همراه می شوم که " مرو ای دوست ...."

حیف از عزیزی که از دست دادم و رفت . روز شنبه ۲۲ آبان را هرگز فراموش نمی کنم. روز قبلش روز تولدم بود و من مثل هرجمعه کلاس روتر داشتم. و در عین بیخبری برای رسیدن به موقع به کلاس می دویدم تا زود به واگن خانم ها برسم و جایی برای نشستن پیدا کنم. شب قبلش یعنی پنج شنبه پیش مامانم بودم و در حالی که دستش توی دستم بود برایش سوره یاسین و واقعه را خواندم . مامانم عاشق سوره الرحمن بود. وقتی سوره الرحمن را شروع کردم و گفتم بسم اله الرحمن الرحیم - الرحمن... علم القران .... مامانم چشمهایش برقی زد و سعی کرد انگشتهایش را به هم فشار دهد. فکر می کنم مامانم خوشحال بود و راضی . آن شب خیلی به فکر مامانم بودم و خیلی خوب نخوابیدم . فرداش جمعه با همه خستگی می دویدم که به کلاس برسم. وقتی به واگن خانم ها رسیدم یکدفعه آقایی باشتاب از واگن خالی خانم ها پرید بیرون و خورد به من و من افتادم و پایم بین سکوی قطار و در قطار گیرکرد. بماند که چه حرفها از آقایی که اشتباهی سوار واگن خانم ها شده بود و ناغافل پریده بود بیرون شنیدم و هیچکس هم کمکی به من نکرد و به سختی پایم را در آوردم و سوار قطار شدم. دلم گرفته بود. و پیش خودم می گفتم ایکاش روز تولدم را پیش مامانم می ماندم بجای کلاس رفتن. شب با کلی درد زانو و قلب شکسته به خانه برگشتم . آرش با من شوخی می کرد و می گفت خدا راشکر که هر بلایی که قرار بود سرت نازل شود تو روز تولدت آمد و رفت و به خیر گذشت. این حرفش خیلی ناراحتم کرد و به چنان گریه ای افتادم که نمی توانستم خودم را نگه دارم و گوله گوله اشک می ریختم و با صدای بلند های های گریه می کردم. بیچاره آرش همه اش می گفت بابا شوخی کردم تو چرا اینقدر دل نازک شدی . عجیب به هم ریخته بودم آن شب. ایکاش همان موقع که آن همه غمگین بودم برای آخرین بار می رفتم و سرم را روی شانه مادرم می گذاشتم و در کنارش به آرامش می رسیدم.نمی دانید چه شبی بر من گذشت. صبح روز ۲۲ آبان دلشوره عجیبی داشتم. دلم نمی خواست بروم سرکار. اما چاره ای نداشتم. نمی خواستم برای یک ضرب دیدگی ساده یک روز مرخصی ام را هدر بدهم. لنگان لنگان رفتم سرکار. هنوز نیم ساعت از رسیدنم نگذشته بود که دوست خانوادگی امان از خانه پدرم زنگ زد و گفت سریع خودتو برسون که حال مامان خیلی بده. خیلی تاکید می کرد که حتما با آرش بروم. می دانستم که دیگر هرگز مامانم را شاداب و سرحال نخواهم دید اما باورش برایم سخت بود که به این زودی ما را تنها گذاشته باشد. به سختی توانستم برای همسرم جانشینی پیدا کنم آخه آرش هم با من همکار است اما در قسمت دیگری کار می کند. وقتی رسیدیم خانه پدرم از سرکوچه پایم نمی کشید برای رفتن. برادرم در را باز کرد. برایم آغوش باز کرد و بغلم کرد و آرام گفت اشرف جون مامان راحت شد. هرچقدر دلت می خواد گریه کن اما به آرامش رسید. زمین زیر پایم می لرزید یا شاید این من بودم که می لرزیدم و به پهنای صورت اشک می ریختم و نمی توانستم خوددار باشم. وقتی رفتم تو اتاقش خواهر کوچیکه بالای سر مادر زار می زد. ملافه سفیدی کشیده بودند روی بدنش و رو به قبله خوابانده بودندش. کنارش زانو زدم و بغلش کردم و های های گریستم. سردی تنش را حس می کردم و ضجه می زدم. رویش را باز کردم و نگاهش کردم. آرام خوابیده بود اما یک چشمش نیمه باز بود. شاید منتظر کسی بوده این لحظه های آخر. خدایا هرگز این صحنه ها را فراموش نمی کنم. هرگز سردی بدنش را فراموش نمی کنم هرگز چشم نیمه بازش را ازخاطر نخواهم برد. پاهایش را بغل کردم و دستهای مهربانش را بوسیدم و گفتم خداحافظ عشق من . خداحافظ همه کس من . خداحافظ تکیه گاه من . خداحافظ همه امید و آرزوی من. رفتی و ما رو تنها گذاشتی . آخه من چطوری با این غم کنار بیام. چطوری خوبیها و محبت هایت را فراموش کنم. آخه چطوری نبودنت را طاقت بیارم. چطوری جای خالیت رو ببینم و غصه نخورم. مامان جون خیلی زود بود پرکشیدنت. باور نمی کنم که دیگه پیش ما نیستی . چقدر این دنیا کوچک است. چقدر بی ارزش است . مامان جون ایکاش من جای تو بودم. داغ دیدن سخته.تو طاقت دیدن داغ رو نداشتی . زرنگی کردی و زود رفتی . مامان جون باور نبودنت سخته.

این روزها حال و روز خیلی خوبی ندارم. حوصله ندارم. برای اینکه حالم بهتر بشه از هفته پیش کلاسهام رو می رم. همه می گویند در عرض این دو هفته چقدر شکسته شده ای. خیلی بهم سخت گذشت و هنوز در مرحله انکار به سر می برم. گاهی یادم می رود که چه بلایی سرمان آمده و وقتی از خانه پدرم بهم زنگ می زنند همه اش انتظار دارم صدای مهربان مامانم رو بشنوم. مامانم دوست نداشت من از پیشش بروم. وقتی صحبت رفتن ما به کانادا پیش می آمد همیشه می گفت نه مادر جان کجا می خواهی بروی بنشین سرجات و زندگیتو بکن مگر من نباشم که تو بخواهی بروی. من دلشو ندارم. دوست دارم بچه هام سرپیری دورم باشند. می ری دور می شی دیگه نمی بینمت. طفلکی همه اش نگران رفتن من بود. آخه من چقدر خودخواه بودم . چقدر با ترس رفتن من و ندیدن من زندگی کرد. آخه مگه من کی بودم. یه بچه نالایق نامهربون خودخواه بیشتر بودم؟ دلم خیلی می سوزه اما الان دیگه واقعا بدون مامانم دوست ندارم یک روز هم اینجا زندگی کنم. اینجا که مامانم رو از من گرفت.اینجایی که این همه با مامانم خاطره داشتم و هرگوشه اش منو بر می گردونه به گذشته ها و به خونه اول. دلم پر می کشه برای مامانم اما افسوس که دیگه خانه ابدی مامانم خاک سرد گور است. به خاک حسودی می کنم و به اینکه مامانم را تو پناه امن خودش کشیده و نگهش داشته. شاید حرف خنده داری باشد اما به خدا حسودی هم دارد.

دوست ندارم با نوشته هام ناراحتتان کنم . قلبم بدجوری شکسته. گل مریم من رفت و دیگه برنمی گرده. یادش همیشه با من زنده است و خاطراتش جلوی چشمم همیشه حی و حاضر. می خواهم به زندگی برگردم . اما نمی توانم بیخیال تمام حوادث غم انگیزی که مرا از زندگی ساقط کرده است بشوم. می دانم که باید بخاطر زنده ها زندگی کنم به خاطر آرش و کسری و پدرم و خواهرها و برادرم و دوستانم. اما خیلی زمان می برد. هنوز داغم تازه است. فکر نکنم این داغ هیچوقت کهنه شود. برای من هرگز نبودن مادرم عادی نخواهد شد. دارم سعی می کنم خودم را سرگرم و مشغول کنم و کمتر به این غم فکر کنم اما تمرکز روی چیزهای دیگر هم باعث فراموشی نمی شود. حتی یک خودکار بی ارزش هم مرا یاد مادرم می اندازد و دردم را تشدید می کند. ۴۰ سال خاطره با کسی که همه وجودت از اوست کم نیست. مرا ببخشید که اگر به دلیل غمزدگی و دلمردگی کمتر به سایت سر می زنم و پاسخ خیلی از کامنت های زیبایتان را نداده ام. از همه دوستانی که زحمت گذاشتن کامنت را کشیده اند و ابراز همدردی کرده اند بی نهایت سپاسگزارم. دست همه اتان را می بوسم و دوستتان دارم و به همه اتان فکر می کنم. برایم دعا کنید. برای صبورتر بودن. برای تحمل کردن . و برای خوددارتر بودن.

زندگی خیلی کوتاه است . قدر داشته هایتان را در زندگی بدانید و افسوس نداشته ها را نخورید.

باسپاس