این نیز بگذرد
زندگی آرام و بی شتاب در جریان است و کم کم دارد ترس از کرونا و مردن برای مردم کمرنگ می شود. نه این که خطری دیگر جامعه بشری را تهدید نمی کند. بلکه مردم کم کم یاد می گیرند خود را با واقعیت سازگار کنند و روش های ساده تری برای گذر از این مرحله از زندگی پیدا کنند. خیلی ها از زمان بدست آمده برای یادگیری بیشتر و تغییر های اساسی استفاده می کنند. امیدوارم عصر بعد از کرونا عصر شکوفایی اندیشه های نو و روش های بهتری برای زندگی باشد.
اما من در این روزها کارهای مختلفی انجام می دهم و روزهایم با اهداف کوتاه مدت و بلندمدتی که برای خودم تعیین می کنم هدفدار پیش می رود. اولین کاری که هر روز انجام می دهم تدریس زبان انگلیسی به همسرجان است. گوشش را مثل یک بچه بازیگوش هربار باید بپیچانم از بس که از یادگیری فراری است. بهانه گیر و لجوج و سرتق است. اشکم در می آید تا به زور جملات و عبارات و گرامر انگلیسی را بهش تفهیم کنم. البته این کار تقریبا یک نصف روز وقتم را می گیرد و من معمولا برای بقیه روز آنقدر تخلیه انرژی شدم که اجبارا یا فیلم نگاه می کنم برای تجدید قوا یا قلاب بافی می کنم. البته از شما چه پنهان از قلاب بافی خیلی لذت می برم. از بچگی عاشق کامواهای رنگی بودم و عادت داشتم حتی موقع فیلم دیدن هم دستم بجنبه. مادر خدا بیامرزم می گفت بچه تو چرا آروم و قرار نداری . وقت استراحت هم از خودت کار می کشی. شاید واقعا من از بچگی بیش فعال بودم و خودم خبر نداشتم![]()
القصه یکی از علاقه های من از دیرباز ترجمه کردن است. این روزها دوباره فیلم یاد هندوستان کرده. ظرف دوهفته گذشته یک نمایشنامه دو پرده ای را ترجمه کردم و الان هم کتابی درباره نمایشنامه نویسان بزرگ معاصر امریکایی که همگی برندگان جایزه های معتبری مثل پولیتزر و امی هستند را در دست ترجمه دارم. البته نه به سودای چاپ کردنشان. فقط برای دل خودم . البته دوست نازنینی دارم که مدتها در ایران با هم کار ترجمه تئاتر انجام می دادیم و قول داده برای چاپشان کمکم کند. خلاصه که شب ها تا دیروقت بیدارم و روی ترجمه هایم کار می کنم. این تنها وقتی است که از کاری که می کنم واقعا لذت می برم.
البته نگرانی برای آینده گاهی بی تابممی کند چون واقعا نمی خواهم بعد از برگشتن به روال عادی زندگی دوباره به کار حرفه ای تدریس زبان انگلیسی برگردم. شاید چون تدریس ESL دیگر آنقدرها برایم جذابیت ندارد و البته به نسبت زحمتی که دارد حقوق خوبی بابتش پرداخت نمی شود. برای تدریس ادبیات انگلیسی خیلی اشتیاق دارم اما برای تدریس در مدارس عمومی لازم است یکسال تمام وقت بروم دانشگاه و دروس دبیرستانی بخوانم مثل شیمی و فیزیک و ریاضی و زیست شناسی که بدردم نمی خورد. در این مدت نمی توانم کار کنم و این در حال حاضر از لحاظ بودجه مقرون به صرفه نیست و خانواده را در زندگی دچار مشکلات مالی می کند. برای همین فعلا مجبور به چیزی دست یافتنی تر فکر کنم. خودم بصورت خودآموز شروع کردم به یادگرفتن زبان برنامه نویسی C++. چیز تازه ای است و دنیای جدیدی است. با علاقه پیش می روم. نمی دانم یادگیری اش در آینده کمکی به تغییر شغلم خواهد کرد یا نه. ولی هر حرکتی رو به جلو مثبت است. تغییر از کارهای کوچک شروع می شود. به هر حال خیلی درباره اش بلندپروازی نمی کنم ولی می دانم هر چیزی به دلیلی اتفاق می افتد . هر چند دلیل این علاقمندی های متفاوت برای خودم هم هنوز روشن نیست اما مطنئنم که هیچ کس از دانستن بیشتر ضرر نمی کند.
این روزها چهار فصل سریال زیبای "Better Call Saul" را همراه با همسرم و کسری دیدم. که البته پیشنهاد کسری بود برای دیدن این سریال که به نوعی با " Breaking Bad" مرتبط است و زندگی وکیلی به نام Saul Goodman را پیش از پیوستن به گروه قاچاقچیان مواد مخدر نشان می دهد. دیدن این سریال را شدیدا توصیه می کنم. البته بعد از دیدن Breaking Bad. شیفته شخصیت جیمی مک گیل می شوید.
کتاب خوبی را هم شروع به خواندن کردم . این هم یکی دیگر از توصیه های کسری است. کتابی علمی تخیلی و فانتزی بنام dune. البته من خیلی شیفته ژانر فانتزی و علمی تخیلی نیستم. اما این کتاب یک فانتزی شاعرانه است. از هر کلمه اش به نوعی گهر می بارد. باور کنید با یک کتاب متفاوت روبرو می شوید. اخیرا ترجمه کتاب هم تحت عنوان تلماسه وارد بازار کتاب ایران شده است. این هم یکی دیگر از توصیه های من برای تجربه کتابی متفاوت است.
خوب مثل گذشته خیلی پراکنده گویی کردم. این نوشته ها قرار نیست فقط گزارشی درباره احوالات ما در روزهای قرنطینه باشه. خلاصه که قرنطینه خیلی هم بد نمی گذرد. من هنوز تک و توک چندتا کلاس آنلاین دارم و با شاگردهام مشغولم. امروز هم فارسی درس می دهم. فارسی درس دادن از انگلیسی درس دادن سخت تر اما شیرین تره.
تا سلامی دیگر
بدرود