فقط برای تو خواهرم
فقط هر روز چند خط می نویسم و بهش اضافه می کنم. شاید روزها طول بکشد تا کامل شود. اما به عشق تو خواهر نازنینم می نویسم. تویی که این سه ماه تنهام نگذاشتی و هر روز که دلتنگت بودم از ته دل بهم زنگ زدی و برام قوت قلب بودی.
زندگی اینجا چیز تازه ای نیست و مثل همه روزمرگی های گذشته است همان تکاپوی همیشگی و دویدن های بی وقفه اما دویدن های این روزهای ما بسیار متفاوت است. هنوز نمی دانم خوب است یا بد.همه چیز پنجاه پنجاه است و کفه ترازو به سمت کانادا برخلاف تصورات پیشینم سنگین تر نیست اما خوبی های اینجا هم کم نیست.
دغدغه های این روزهای من فرق می کند. اینجا استرس و فشارهای بیرونی کمتر و نامحسوس است. آدم ها ظاهرا مهربان تر هستند و هرکس سرش به کار خودش گرم است. محیط بسیار مطلوب و هوا بسیار عالی. اما غربت هست. نا اشنایی به قوانین و مقررات در کشور جدید هست. مشکل بیکاری و کمبودهای مالی هست .و دلتنگی های گاه و بیگاه که سراغ ادم میاد اما به قول ارش زودگذره و به خاطر فراموش کردن شرایط و دغدغه های پیشین هست.
فصل جدیدی تو زندگی ما اغاز شده و ما با تجربه های چالش برانگیزی مواجه هستیم .از,روزمرگی درامدیم و چیزهای تازه ای را تجربه می کنیم و تازه می فهمیم دنیا دست کیست .مهاجرت مثل مردن و دوباره متولد شدن است. روزهای اول تمام دانسته ها و هویتت می رود زیر سوال و در میابی تو این همه سال هیچ مهارتی کسب نکرده ای و چیزی یاد نگرفته ای که این سر دنیا به دردت بخورد. مثل کودک خردسال و نوپا ترسان و لرزان تاتی تاتی می کنی تا راه رفتن را بیاموزی.هیچ کس نمی تواند در این راه پر نشیب و فراز کمکت کند چون تجربه هر کس فرق می کند و خاص خودش است. کیفیت زندگی,و داستان هر کس فرق می کند و واقعا یک نسخه مشخص نمی توان برای همه نوشت. من چالش را دوست دارم. یادگرفتن چیزهای تازه را دوست دارم و کلا از بچگی ادم ماجراجویی بودم و جنگیدن و مبارزه کردن رو بلدم.اما من هم از گزند دلتنگی های غربت در امان نیستم. مهاجرت تو سن ما یک ریسک بزرگه. اما همه میگن خودتون رو فراموش نکنید و تا می توانید سعی کنید از روزهای بی بازگشت عمر لذت ببرید.از این روزهایی که هنوز خیلی هم کار کردن و درس خواندنمان جدی نیست و هنوز به قول خیلی ها جا نیفتادیم و مهر لندینگمون خشک نشده. ادم ها برای خودشون دغدغه های جدید دست و پا می کنند. انگار بدون دغدغه زندگی اشون یه جورایی خالی می شه.
منم برای خودم دغدغه جدید پیدا کردم. به یک گروه تحقیقی پیوستم و داوطلبانه بهشون تو جمع اوری اطلاعات و ترجمه درباره ابنیه تاریخی کمک می کنم. رفت و امد تو جمع ادم های فرهیخته و دانشگاهی بهم ارامش می ده و احساس می کنم رو به جلو هستم. چون بیشتر از اینکه کمک کنم ازشون یاد می گیرم و از یادگرفتن چیزهای تازه خوشحال می شوم.