تبليغاتX
به کجا چنین شتابان
به کجا چنین شتابان
خاطرات مهاجرت
قالب وبلاگ
سلام به دوستان گلم. برای این پست عنوانی نمی گذارم. فقط می خواستم از مهربونی بی اندازه همه اتون تشکر کنم. عزیزانم من خیلی بهترم و دستم هم یواش یواش داره خوب می شه. البته توفیق نوشتن با دست چپ تو اداره نصیبم شد و الان دیگه من تقریبا با دست چپ هم می توانم بنویسم و اگر بیشتر تمرین کنم حتما خط دست چپم هم به خوبی دست راستم خواهد شد. دیدید گفتم تو هر حادثه ای خیری نهفته است. اگر این اتفاق برای دست راستم نمی افتاد من هیچوقت از قابلیت های نهفته دست چپم با خبر نمی شدم. دست چپ نازنینم ممنون که تو بدترین شرایط با من همراه بودی و جور دست راستم را کشیدی. دوستت دارم عزیزم. تو خیلی زحمتکشی اما من هیچوقت آنطور که باید ازت استفاده بهینه نکرده بودم.

 

این روزها خیلی روزهای خوبیه. همه چیز زیبا و آرومه. وقتم را بیش از پیش با خانواده ام سپری می کنم و از در کنارشان بودن لذت می برم. پنج شنبه و جمعه را مهمان خواهر بزرگم بودم. خیلی خوش گذشت و خیلی بهم توجه کرد و کلی مادرانه بهم رسید و برایم دل سوزاند. خدایا شکرت که من این خانواده خوب و صمیمی را دارم. هرچند جای خالی مادر را با هیچ چیز نمی توان پر کرد اما نوازش های خواهرانه خواهرم را دوست داشتم و کلی خودم را برایش لوس کردم . خواهر جان دست پر مهرت را می بوسم و امیدوارم عشقی را که در این لحظه برایت می فرستم و از صمیم قلبم است درک کنی و همیشه شاد و تندرست باشی. پدر هم این دو روز در کنار ما بود و کلی سر به سرش گذاشتیم و کلی خندیدیم . هنوز نتوانسته ایم برایش مونسی پیدا کنیم اما روحیه اش شکر خدا بهتر است . درسته کمی بهانه گیر شده و دلتنگه اما وقتی با همیم آنقدر آرش سر به سرش می گذارد که همه چیز یادش می رود. کاشکی می شد بیشتر در کنارش باشم. کاشکی می شد می آمد و با ما زندگی می کرد. بهش قول دادم آن روزهای آخری که دیگه خانه و وسایل نداریم برویم و مدتی تو خونه بابا زندگی کنیم . یعنی اون روزهای قبل از رفتن به کانادا. نمی دانم کی این اتفاق می افتد اما بابا از فکر به آن روزها خیلی خوشحال شد. حس اینکه دخترش در کنارش خواهدبود و از تنهایی در خواهد آمد خوشحالش کرد. البته بابای من یه کم سخت می گیره. چونکه با برادرم در یک خانه دو طبقه زندگی می کند اما دلش می خواهد ما همیشه در کنارش باشیم که عملا به خاطر شاغل بودن سه دختر از چهار دخترش امکان پذیر نیست. بدیش اینه که ماندن ما موقتیه و بعدش باید برویم به سفری که تا مدتها نخواهیم توانست برگردیم . ابرهای بالای سرم را پاک می کنم . فکر می کنم این روزها زیادی خیالپرداز شده ام. خیالپردازی هم که زائیده زندگی آرام و فکر بی دغدغه است. خدا را شکر که دغدغه هایم دارند رنگ دیگری به خود می گیرند. الان تمام فکر و ذکرم شده درس و ترجمه و نمایشنامه و مقاله . دارم وسوسه می شوم دوباره ترجمه کتاب را شروع کنم. این بار اما مستقل و نه با همراهی و کمک دیگران. دنبال مقاله برای ترجمه هستم. قبلا تو زمینه تئاتر و هنر ترجمه می کردم. حالا هم شاید دوباره شروع کنم و این بار با نمایشنامه.وقتی می نویسم یا ترجمه می کنم احساس بهتری دارم و انگار تمام کائنات به کمکم می آیند تا به زندگیم هدف و معنی ببخشند. زندگی را پر معنی تر از پیش ادامه خواهم داد. چون هدف بزرگی در زندگی دارم. چون ایمان دارم آنهایی زنده اند که در زندگی یا عشقی بزرگ دارند یا هدفی مشخص. امیدوارم زندگی هایتان سرشار از عشق و امید باشد و هدفمند ادامه اش دهید. روزهایتان همیشه آفتابی و دلهایتان گرم از محبت .شاد باشید.

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 21:14 ] [ اشرف ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
دورها آوایی است که مرا می خواند
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک