به کجا چنین شتابان

خاطرات مهاجرت

سلام به همه دوستانی که به یادم هستند و هنوز به من سر می زنند. 

روزهای غریبی است این روزهای آخر. هر چه می دوی کارها تمامی ندارد. از دندانپزشکی و خریدهای هول هولکی گرفته تا بین المللی کردن کارت واکسن بچه و تعویض گواهینامه و هزار جور کار پیش بینی شده و نشده که یهویی سر آدم هوار می شود و حالا مرخصی هم نداشته باشی و بخوای همه این کارها رو در عرض فقط یک روز انجام بدی. تازه ترجمه مدارک هم رو همه کارها جا خوش کرده و خودش پروسه ای است تمام نشدنی. 

به همه این کارها استرس چیدن چمدان رو هم اضافه کنید. خرید وکیوم با جنس خوب هم داستانی است. من که هر چی خریدم بعد از حداکثر یکساعت و نیم خاصیتش رو از دست داده و احتمالا باعث پاره شدن ساک یا چمدان می شود. اگر کسی تجربه خرید وکیوم خوب داره لطفا در اختیار من و بقیه بگذاره چون تو حجم خیلی صرفه جویی می شه با استفاده از وکیوم. باری که می توانیم ببریم محدوده و چه بهتر با وکیوم کردن لباسها و پتو ها وسایل ضروری بیشتری بتوانیم با خودمون ببریم. 

راستش حال و هوای این روزهای من خیلی بهتره.شاید چون به تازگی شروع به یاد گرفتن گیتار کردم البته بدون استاد و فقط از روی کتاب و پبشرفتم هم بد نبوده و الان قسمتی از آهنگ ode to joy رو با گیتار می تونم آهسته بنوازم. نت های سیم اول و دوم روی گیتار رو یاد گرفتم و تشخیص می دم. موسیقی حالم رو بهتر کرده. من تغییر رو قبل از رفتن شروع کردم و خیلی خوشحالم. 

دوستای خیلی خوبی دارم که در چند ماه اخیر همگی کوچ کرده اند و الان در شهر جدید و سرزمین جدید منتظر آمدن من هستند. اکثرشون دوستای وبلاگی من بودند که در این مسیر پنج ساله کم کم به دوستان واقعی من تبدیل شدند و به وجود همه اشون افتخار می کنم. خدا رو برای داشتن این دوستان خوب شکر می کنم و خوشحالم هیچوقت و در هیچ موقعیتی مرا به حال خودم رها نکرده و همیشه برای هر تغییری در زندگیم راهنماها و دوستان خوبی در مسیرم قرار داده که به بیراهه نروم .

برای همه اتون آرزوی سلامتی دارم  . در پناه حق خوشحال و تندرست باشید. 

[ پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 ] [ 17:31 ] [ اشرف ]

[ ]

سلام به همه دوستان گلی که هنوز به این خانه سر می زنند و از من احوالی می پرسند.

 

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشته ام . معنی اش این نیست که دلم برای اینجا تنگ نمی شود یا حرفی برای گفتن باقی نمانده است . حال این روزهای من بسیار متفاوت است با خواسته های 5 سال پیشم و نمی دونم چرا قادر به بیانش نیستم. ویزا را گرفتم و ظاهرا به آنجه این همه سال برایش دویده ام رسیده ام . اما از آن همه شور و حال و انرژی چیزی باقی نمانده است . تردید ندارم که کارم درست بوده و باید پای در راه بی برگشتی بگذارم که خود اختیار کرده ام و شک ندارم در مسیر پیش رو فراز و نشیب های بسیاری انتظارم را می کشد و من نمی دانم آیا برای پشت سر گذاشتن مرارت های پیش بینی نشده آتی به اندازه کافی آماده ام یا نه.خودم و خانواده ام را مثل همیشه به خدا می سپارم و یقین دارم مرا به بهترین وجه هدایت می کند به سمت هر چه خوبی است . فقط با یاد خداست که دلم آرام می گیرد و از مواجهه و رویارویی با مشکلات پیش رو ترسی ندارم . 

 

نمی دانم چرا دلم گرفته است. سرنوشت من رفتن بود و من همیشه برای این رفتن بی قرار و منتظر. چند ماه دیگر ایران را برای مدتی نامعلوم ترک میکنم ولی هنوز نرفته دلم برای همه کسانی که دوستشان دارم تنگ می شود و حتی فرصت ابرازش را ندارم . در این روزهایی که باید سرگرم جمع کردن بار و بندیل و بستن کوله بار باشم وقتم با تداعی خاطرات گذشته و یاد مامانم می گذرد و هنوز حتی یک تکه لباس هم داخل چمدان هایی که برای رفتن تهیه کرده ایم نگذاشته ام. دلم میخواهد با تمام وجود از بودن در کنار عزیزانم در این روزهای آخر لذت ببرم. لذت هم صحبتی با پدرم و خواهرها و یگانه برادرم را با هیچ چیز عوض نمی کنم و دلم می خواهد بدانند چقدر خاطرشان برایم عزیز است و چقدر دل کندن و رفتن و ندیدنشان برایم سخت است. می دانم همه با این احساسات متناقض دست به گریبان بوده اند و هستند در این روزهای قبل از رفتن. احساس تهی بودن می کنم . از خنده ها و دلگرمی های مامانم تهی هستم . هیچکس مرا نه تائید می کند و نه جلوی رفتن مرا می گیرد. این دم آخر به تشویق های مادر نیاز دارم . کسی که همیشه من را به انجام کارهای بزرگ در زندگیم تشویق می کرد اما از رفتنم همیشه ناراحت و ناراضی بود. مامانم رو پارسال عید بعد از سفر شیراز خواب دیدم . صبح زود بود و من یک روز بیشتر از آرش مرخصی داشتم. آرش و کسری که رفتند سرکار و مدرسه من دوباره برگشتم توی تخت . بین خواب و بیداری مامانم رو بایک لباس گلبهی رنگ قشنگ با موهای بلند ابریشمی و رژلب صورتی خوشرنگی دیدم . انگار مامانم دوباره سی ساله شده بود خوشگل و زیبا. گفتم مامان چقدر خوشگل و جوان شدی . گفت بله عزیزم آدم وقتی فقط به فکر خودش باشه هم خوشگل می شه هم جوان. پاشو دیگه بسه برو دنبال زندگی خودت . دیگه برو به فکر خودت باش . برو زندگی کن . از خواب پریدم در حالی که هنوز حس زیبای بودنش با من بود و من به پهنای صورت اشک می ریختم و دلم می خواست می توانستم در آغوش بگیرمش. مامانم به من اجازه رفتن داد و حالا بعد از یکسال می خوام برم و رویای 34 ساله ام را عملی کنم . از آنچه پیش خواهد آمد ترسی ندارم اما مطمئنم دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد و امیدوارم دلم برای آنچه داشتم و آنچه بودم تنگ نشود.

شاید تا مدتها نتوانم به اینجا سر بزنم . اما قول می دهم از سرزمین جدید دوباره بنویسیم . شاید تجربیات من زمانی بدرد کسی بخورد و در زندگی اش تغییری دلخواه بوجود آورد همانطور که نوشته های دوستانی که پیش از من عزیمت کرده اند و سالهاست در کانادا زندگی می کنند راهگشای من بود در راه مهاجرت به کانادا

شاد و سربلند باشید در پناه حق


ادامه مطلب

[ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 ] [ 21:49 ] [ اشرف ]

[ ]

بالاخره بعد از چهارسال و نیم انتظار ما هم پاس ریکوئست شدیم . روز دوشنبه 19 خرداد مصادف با 9 جون 2014

[ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ] [ 11:55 ] [ اشرف ]

[ ]

امروز بعد از چهارسال از وبلاگ نویسی برای اولین بار می خواهم نظرخواهی دوستان را غیر فعال کنم. متاسفانه کامنت های بدخواهانه آن فرد ناشناس ادامه دارد که از طرف دوستان بسیار عزیز من می نویسد و مرا ناراحت می کند. استفاده از الفاظ بد و نسبت دادن حرفهای ناروا حس بدی به من می دهد و احساس می کنم اینجا نیز که فکر می کردم خانه دل من است و در آن احساساتم را با دوستان مجازی ام به اشتراک می گذارم امنیت ندارم. شاید هرگز دلیل این همه بدخواهی را نفهمم اما حداقل از هجوم انرژی های منفی در امان خواهم بود. می دونم که درک می کنید . با وجود محروم شدن از کامنت های دوستان خوب ترجیح می دهم نظرخواهی بسته باشد.

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 22:50 ] [ اشرف ]

[ ]

سلام به همه دوستان . سال نو همگی با کلی تاخیر مبارک.امیدوارم اولین ماه سال را به خوبی و خوشی سپری کرده باشید و امسال سال تحقق آرزوهای قشنگتان باشد.ما امسال را با کلی تفاوت آغاز کردیم. روزهای عیدمان رنگ و بوی زیبایی داشت و دلهایمان پر از امید به آینده بود. سعی می کنم اندیشه هایم با سال جدید نو شود و نگاهی رو به جلو داشته باشم و به گذشته هایی که فقط غم ودرد را برایم تداعی می کند فکر نکنم.

هنوز در انتظار ویزا به سر می بریم اما از زندگی کردن و از در کنار هم بودن و لذت بردن از زندگی غافل نمی شویم. سه هفته کلاس بودم از طرف بانک و خیلی از بودن در کنار دوستان جدید که همگی از همکاران شعب دیگر در شهرستانهای دور و نزدیک بودند لذت بردم. زندگی یعنی حرکت و حرکت کردن یعنی عشق ورزیدن به زندگی . امیدوارم روزهایتان همیشه بهاری و سرشار از عشق به زندگی باشد. برای خوشبخت بودن لازم نیست حتما چیز خارق العاده ای صورت بگیرد. کافی است دیدتان را به زندگی عوض کنید . بعد از مدتی همه چیز رنگ تازه ای برایتان خواهد داشت و احساستان نسبت به محیط اطرافتان خود به خود تغییر خواهد کرد.

پیش به سوی زندگی . پیش به سوی تغییر

شادوتندرست باشید

دوستتان دارم و به همه اتون فکر می کنم حتی اگر خواننده خاموش این وبلاگ باشید.

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 ] [ 22:40 ] [ اشرف ]

[ ]

سلام به همه دوستان عزیزم.از این که نوشتن تجربه مدیکالم اینقدر به درازا کشید عذر می خواهم. راستش درگیر آزمایش های تکمیلی بودم. دکتر راهوریان بسیار دکتر مودب و با اخلاقی هستند. ظاهرا در بسیاری از مواقع زیاد هم نکته سنج و دقیق نیستند در معاینات. البته که در معاینه معمولی نمی توان بیماری های خاص را به درستی تشخیص داد. باری من در کمال معصومیت درباره مشکل پرکاری تیرویید صحبت کردم و گفتم که سالهاست این مشکل برطرف شده و به تشخیص دکترم نیازی به مصرف دارو نداشته ام. ایشان با معاینه سطحی گفتند آزمایش هورمون های تیرویید و سونوگرافی از تیرویید لازم است. 

 

انجام آزمایش های مدیکال به لطف آقای رحمانی که مرد مهربان و بسیار خوشرویی هستند در بیمارستان پارس تهران انجام شد اما در تیرویید من دوتا نودل در لب چپ و یک نودل در لب راست پیدا شد و ابن آغاز دردسر بود. 

دکتر راهوریان دستور دادند که به فوق تخصص غدد مراجعه کنم و طی نامه ای صراحتا از همکار محترم خواستند که از تیرویید و نودل های عزیز بیوپسی یا نمونه برداری به عمل آورند. بیوپسی اصلا لازم نبود. این نظر صریح فوق تخصص غدد بود اما برای دوتا نشدن حرف پزشک معتمد چاره ای جز انجام بیوپسی نبود. خیلی سخت نبود اما درد داشت. دردی که دو روز ادامه داشت. امروز رفتم و جواب آزمایش پاتولوژی را گرفتم. خوشبختانه نودل ها خوش خیم و بی آزار هستند.خیالم راحت شد. فردا باید بروم پیش فوق تخصص جواب نامه را بگیرم و بعد با منشی دکتر راهوریان هماهنگ کنم برای رساندن مدارک آزمایش تکمیلی و نامه فوق تخصص غدد. 

به هر حال اینجوری شد که هم هزینه اضافی و هم کلی دردسر نصیب ما شد. البته نباید از حق گذشت که نهایتا دغدغه و نگرانی برای تیرویید تا مدتها از من دور خواهد شد و اینها فقط به خاطر درایت و سخت کوشی این دکتر محترم است که بورد تخصصی نوزادان و کودکان دارند. 

اولش خیلی استرس داشتم و از دست دکتر ناراحت بودم. اما خوشحالم که برای اثبات تبحر و دقتشان در کشف متقاضیان بیمار آزمایش های دیگری را به ما تحمیل نکردند. این بود تجربه مدیکال من که ختم به خیر شد. 

بعدانوشت : سلام دوباره. امروز پروسه مدیکال ما پس از تقدیم پاسخ دکتر فوق تخصص و نتیجه پاتولوژی به دکتر راهوریان به پایان رسید. دکتر از نتیجه آزمایش ابراز خرسندی کردند و با محبتی فراوان توضیح دادند که سوء نیتی در ارجاع من به فوق تخصص وجود نداشته و قصدشان فقط راحت شدن خیال من از سلامتی کامل بوده است. منشی دکتر راهوریان برخلاف نظر خیلی از دوستان بسیار مهربان و صبور هستند و من واقعا بردباری و ادب ایشان را تحسین می کنم. دختر بسیار زحمتکش و فعالی هستند. باری دکترجان لبخندی زدند و گفتند دو روز دیگر مدارک پزشکی ما را ارسال می کنند. در ضمن با خوشرویی وافر دستور دادند یک نسخه از آزمایش هایم را کپی کرده و برای مراجعات احتمالی آتی برای پیگیری و درمان نودل ها نگه دارم. 

 

[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 22:18 ] [ اشرف ]

[ ]

سلام . این روزها مشغول آماده کردن مدارکی بودم که ورشو به همراه مدیکال از ما آپدیتش را خواسته بود. که البته همان آپدیت های معمولی است که از همه خواسته اند.

 

1- فرم اسکجول A

2- گواهی عدم سوپیشینه

3- گواهی تمکن مالی و پرینت شش ماهه حساب

4- کپی تمام صفحات پاسپورت همه اعضای خانواده

5- قد و وزن و رنگ چشم همه اعضای خانواده

6- مانی اردر جهت لندینگ فی به مبلغ 980 دلار کانادا برای من و همسرم

 

 

 

 

 

و اما تهیه این مانی اردر خودش داستانی دارد. بعضی ها از سایت ایران کانادا تهیه اش می کنند و درباره کارمزد آن و امنیتش شک دارند. البته حق دارند . ما که زحمت تهیه مانی اردر را به گردن وکیل جان انداختیم و بابت تهیه اش 120 دلار کانادای ناقابل به وکیل جان اضافه تر پرداخت کردیم. من که شکایتی ندارم . بالاخره اگر از هرجای دیگری هم تهیه می کردم باید مبلغی بابت کارمزد تهیه پرداخت میکردم. اینطوری حداقل اطمینان دارم از وصول و ارسال مانی اردر به ورشو.

ما هنوز مدیکال نداده ایم. شنبه 5 بهمن از دکتر راهوریان نوبت گرفته ایم. برخلاف بقیه دوستان من اصلا استرس و دلهره ندارم. انگار قرار است بروم و یک دوست قدیمی را ملاقات کنم. انتخاب دکتر راهوریان به توصیه دوستان زیادی بود . یکیش محبوبه خودمون که معرف حضور همگی اتون هست. خیلی از برخورد خوب و دوستانه دکتر و در این که به ایشان استرس وارد نمی کردند تعریف کردند.فکر می کنم این مرحله از بقیه مراحلی که پشت سر گداشته ایم سخت تر نیست. از انتظار کشنده ای که نفس همه امان را بند آورده بود و همگی یه جورایی در هول و ولای پذیرفته شدن و نشدن بودیم. خصوصا من که به خاطر نداشتن بیمه برای شغلی که برایش اقدام کرده ام نزدیک بود پرونده ام ریجکت بشود. بعد از مدیکال حتما درباره تجربه خودم خواهم نوشت . شاید این کار باعث بشود خیلی ها از استرس هایشان کم بشود.

دوستان عزیزی که هنوز مدیکال نگرفته اید. خیالتان راحت موعد رسیدن مدیکال همه اتان نزدیک است. به جای استرس داشتن برای مدیکال لطفا برای مواجهه با مشکل بزرگتری به نام جستجو برای شغل در دیار جدید خود را آماده کنید. از همین الان زبان خواندن را جدی بگیرید و اگر می توانید درباره شغلی که درکانادا می خواهید داشته باشید تحقیق کنید . همه کارها را برای روزهای آخر نگذارید. اینطوری به هیچ کاری نمی رسید و خیلی از کارهایتان نصفه کاره و ناتمام می ماند. از هم اکنون به فکر آینده شغلی و تامین آتیه اتان در کانادا باشید. اینها حرف من نیست. حرف دوستان باتجربه ای است که هر روز به ضرورت پرداختن به مقوله زبان آموزی پیش از لندینگ اشاره می کنند. حتی معتقدند که قبل از آمدن باید روی تنظیم رزومه موثر خود کار کنیم.

برای همه اتون اول سلامتی آرزو می کنم و بعدش رسیدن به همه آرزوهای خوبتان را از خدا می خواهم.

شاد و سربلند باشید . برای من هم دعا کنید.

[ پنجشنبه سوم بهمن 1392 ] [ 22:9 ] [ اشرف ]

[ ]

سلام دوستان می خواستم خبر انتشار اولین آلبوم خواننده جوان و توانا که همکار من هستند را به اطلاعتان برسونم. آلبوم " یک لحظه " را می توانید با صدای دلنشین سید میثم قاضی بشنوید.

[ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 ] [ 15:59 ] [ اشرف ]

[ ]

سلام دوستان گلم

بالاخره بعد از چهارسال چشم انتظاری مدیکال من هم دیروز رسید. رسیدن این لحظه را برای همه اتون آرزو می کنم.

[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 18:59 ] [ اشرف ]

[ ]

بالاخره مدیکال دوستم محبوبه هم دیروز 30 دسامبر از راه رسید. همه دوستان وبلاگی محبوبه جون رو می شناسند. خواستم اطلاع رسانی کرده باشم تا همه اتون خوشحال بشید. متاسفانه وبلاگ محبوبه غیر فعال شده و خودش نمی تونه این خبر توپ رو تو وبلاگ خودش بگذاره. به امید مدیکال و ویزا برای همه منتظران . شاد باشید

[ سه شنبه دهم دی 1392 ] [ 8:19 ] [ اشرف ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه