تبليغاتX
به کجا چنین شتابان
به کجا چنین شتابان
خاطرات مهاجرت
قالب وبلاگ
سلام دوستان گلم. همین الان از آموزشگاه زبان برگشتم. بالاخره موفق شدم مدیر آموزشگاه را متقاعد کنم که یک نامه توضیحی برای سفارت کانادا بنویسد. از شراره عزیز بخاطر راهنمایی های دقیقش ممنونم. چون دقیقا فهمیدم که چه چیزی را باید از مدیر بخواهم که برایش تعهد آور نباشد و از دادن و نوشتن نامه ترس نداشته باشد. مضمون نامه به اشتغال من بصورت پاره وقت در آن آموزشگاه اشاره می کند و اعلام می کند که با نرخ مصوب آموزش و پرورش که ابتدای هر ترم اعلام می گردد به تدریس مشغول هستم و دستمزدم را بصورت نقدی دریافت میکنم. علاوه برآن آموزشگاه هیچ تعهدی نسبت به بیمه مدرسان نداشته و فقط در صورتی قرارداد رسمی با مدرس تنظیم می کند و وی را بیمه می کند که بصورت تمام وقت اشتغال داشته باشد و بدرخواست خودش و باتعهد پرداخت بیمه توسط خود مدرس باشد. ضمنا چون من در یک سازمان دولتی رسمی هستم و حق بیمه بازنشستگی همه ماهه از حقوقم کسر می شود و نیازی به بیمه ندارم طبق توافق طرفین ادامه همکاری ام بدون بیمه امکان پذیر است.

امیدوارم همین نامه کفایت کند. البته دنبالش هستم که در قانون کار بندی را که اشاره می کند هر مستخدم رسمی دولت فقط می تواند یکجا بیمه داشته باشد و داشتن دوتا بیمه بازنشستگی همزمان امکان پذیر نیست را پیدا کنم و بفرستم. وکیل هم قول داده توضیحات تکمیلی را بنویسد و بفرستد. دیگه همه چیز بستگی به خدا و آفیسر محترم دارد. امیدوارم توضیحات تکمیلی قانعش کند. به هرحال هرچی مقدر باشد پیش خواهد آمد و ما چاره ای جز گردن نهادن به خواست و اراده خداوند نداریم. من تا جایی که امکان داشته باشد تلاشم را می کنم و می دانم خدا خودش کمکم خواهد کرد.

راستی امروز اولین روز کلاس فرانسه بود. من بعد از امتحان تعیین سطح ترم دو قبول شدم و دارم کلاس می رم. معلم خیلی خوب و مسلطی داریم و من خیلی خوشحالم که دوباره دارم رو به جلو می روم. از همه دوستان خوبی که تو این مدت همراه همیشگی ام بودند و با کامنت های دلگرم کننده اشان مرا از ورطه ناامیدی بیرون کشیدند و دوباره به زندگی طبیعی و واقعی برگرداندند ممنونم. روی ماهتان را می بوسم و امیدوارم همیشه شادی و موفقیت سهمتان از زندگی باشد.

همچنان به دعاهای خیرتان نیازمندم. دوستتان دارم و همیشه بهتون فکر میکنم.

شاد و تندرست باشید

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 19:37 ] [ اشرف ] [ ]
دیروز این ایمیل برای وکیلم آمده. امروز با کسری رفته بودیم نمایشگاه کتاب. منشی وکیل بهم زنگ زد و گفت که بیمه شغل اولم را قبول نکرده اند و حتما باید برای مدرسی زبانم بیمه داشته باشم. من حتی قرارداد کاری هم ندارم چون پاره وقت تو آموزشگاه تدریس می کنم.نمی دونم چه کار کنم. یعنی آموزشگاه قبول میکنه از سال ۲۰۰۲ تا الان برای من قرارداد کاری تنظیم کنه یا لیست ساعت های کاری بهم بده؟

Dear Mrs.,

This refers to your application for permanent residence in Canada.

In reviewing your application I noted that your private social insurance record confirms your employment at Bank Melli Iran as a Bank Operator (6551 ) from 1996 to 2011 when you retired . You failed to provide an insurance record for your claimed employment at Pooyesh Institute of Foreign language (NOC 4131) from 2002 to present . I have considered the information on file regarding your employment during the years 1996 to present, however, I am not satisfied that you were indeed employed as a College and Other Vocational Instructor (NOC 4131) during this period given the lack of confirmation from the Social Insurance Organization. Consequently, since you did not provide satisfactory evidence that you have work experience in one of the the listed occupations ( instructions which were published in the Canada Gazette on November 28, 2008 ), I have concerns that you do not meet the requirements of the Ministerial Instructions and your application is not eligible for processing. Only applicants who meet the criteria specified in these Ministerial Instructions are eligible to be processed in the Federal Skilled Worker class.

You have 30 days from the date of this email to provide any additional information or clarification regarding your work experience . After 30 days, I will review your application and will make a decision on the basis of the information available to me at that time.

Yours sincerely,

Immigration Officer

سی روز وقت دارم برای ارسال مدارک تازه برای اثبات اینکه من واقعا تو موسسه زبان کار می کرده ام. نگرانیم بی دلیل نبود. فکر کنم این آفیسره واقعا خیال داره منو رد کنه. آخه نمی دونه تو ایران برای کار پاره وقت بیمه رد نمی کنند. اونم برای هفته ای ۲۵ ساعت . اگر آموزشگاه بهم قرارداد بده که خیلی لطف بزرگی کرده. اما شاید فکر کنه می خوام از مهربونی و محبتش سواستفاده کنم. امروز جرات نمی کنم برم آموزشگاه. آخه خیلی استرس دارم و ناراحتم. می ترسم تاثیر بدی داشته باشه و مدیر آموزشگاه حاضر به همکاری نشه. برام دعا کنید. می دونم مسخره است اما انگار این مهاجرت به جونم بسته است. آرش که می گه ولش کن بیخودی خودت را ناراحت نکن. خونه خوب شغل خوب و ماشین خوب داری بس نیست. بمون همین جا و زندگیتو بکن و فکر مهاجرت را هم از سرت بیرون کن. ولی نمی شه بعد از این همه زحمت و این همه ماجرا و این همه انتظار . محاله از سرم بیرون بره این فکر .

پینوشت ۱: دلم طاقت نیاورد و رفتم آموزشگاه. مدیران آموزشگاه انسانهای شریفی هستند. زن و شوهر مهربانی که سی سال تو آموزش و پرورش خدمت کردند و بعد از بازنشستگی آموزشگاه زبان تاسیس کردند و هنوز هم دارند کار می کنند. آقای مدیر تشریف نداشتند ولی مشکلم را با همسرشان درمیان گذاشتم. گفت باید همسرش باشد و تصمیم بگیرد. قرار شنبه بعدازظهر را گذاشتیم. تا با آقای مدیر آموزشگاه ملاقات نکنم خیالم راحت نمی شود.ا ما در کل فکر نکنم مرا ناامید و مایوس کنند. من مدتهاست که دیگر تدریس نمی کنم. هرچند این مرد مهربان برای اینکه کارم راه بیافتد و مشکلی برایم از لحاظ سابقه کار پیش نیاید مدت تدریسم را تاکنون ثبت کرده است. من واقعا مدیون ایشان هستم و اصلا نمی خواهم از حسن نیاتشان سواستفاده کنم و برایم خیلی دردناک بود دوباره باعث زحمتشان بشوم. اما چه کنم که چاره ای ندارم. شاید بهتر بود از اول با کد رشته شغلی دیگری اقدام می کردم. تا شنبه چطوری صبر کنم؟ می دانم می توانم قرارداد کاری و یاحتی ساعات تدریس را از این مرد شریف بگیرم اما بدجوری زیر دین می روم و راهی برای جبران ندارم. خدا خودش لطفشان را به بهترین وجه جبران کند. دعای خیر من همیشه بدرقه راه خودشان و فرزندانشان .

 

پینوشت ۲: مدیر آموزشگاه امکان دادن هرگونه مدرکی را غیر ممکن می داند. چون من قرارداد ندارم و هیچ کجا هم اسمی از من ثبت نشده است و طبق قانون و مقررات جدید همه آموزشگاه ها باید قبل از انعقاد قرارداد لیست افرادی که برای آن ترم استخدام می کنند به انضمام لیست حقوق و ساعات کلاس را برای تائید به اداره آموزش و پرورش بفرستند و بعد از تائید آن اداره فرم تائید شده قرارداد برای آموزشگاه ها فرستاده می شود. چون این قراردادها رسمی هستندو بر اساس قانون کار تنظیم می شوند و هیچ آموزشگاهی حق تنظیم قرارداد از طرف خودش را بصورت داخلی ندارد. و باید حقوق کارکنان و مدرسان را هم توسط چک پرداخت کنند تا شخص نتواند بدلیل دریافت نکردن حقوق از صاحب آموزشگاه شکایت کند. خلاصه که آب پاک را ریخت روی دستم که امکان پذیر نیست. اما گفت شاید بتواند قرارداد جدیدی با من تنظیم کند مبنی بر اینکه از ترم جدید طبق توافق طرفین قرارداد تنظیم شده است. ولی گفت باید تا ترم جدید صبر کنم. چون الان نمی تواند فرم قرارداد را از آموزش و پرورش بگیرد. اما وقتی گفتم نمی توانم تا آن موقع صبر کنم و فرصتم محدود است گفت شاید بتواند یکی از فرم های ضایعات را از اداره بگیرد و تنظیم کند. برای این امر باید تا دوشنبه صبر کنم. شاید بعدا از ایشان بخواهم برایم توضیح بنویسد که چون من نیاز به بیمه نداشته ام و شغل اصلی ام چیز دیگری بوده و انعقاد قرارداد مشمول قانون کار می شود و هر فردی که دارای بیمه رسمی در یک موسسه دولتی است نمی تواند در آن واحد برای کار و شغل دیگری بیمه تامین اجتماعی داشته باشد و عملا هم به آن نیازی ندارد طبق توافق طرفین بدون قرارداد با هم همکاری داشته ایم. این آخرین راهی است که به فکرم می رسد. نمی دانم موثر است یا نه ولی آخرین تیر ترکش است. نمی خواهم امیدم را از دست بدهم. ولی دارم کم کم مجاب می شوم که شاید از اول هم کارم اشتباه بوده است و شاید به اندازه کافی درباره انتخاب کد شغلی دقت کافی نکرده ام. از خدا می خواهم کمکم کند یا نتیجه بگیرم یا یاری ام کند که بپذیرم. شکست تلخ است . نمی خواهم بپذیرم که شکست خورده ام.

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 16:50 ] [ اشرف ] [ ]
سلام دوستان عزیزم . دلم برای همه اتون تنگ شده بود. خیلی وقته چیزی ننوشته ام . نه اینکه حرفی برای گفتن نداشتم. هنوز احساس می کنم خستگی اسفندماه تو تنمه و متاسفانه از بار کار بانکها هنوز کاسته نشده است و هر روز روزهای شلوغ و درهم برهمی را سپری می کنم. مدارک ما شکر خدا به خوبی و خوشی ارسال شد اما حقیقتا جونم برای تهیه گواهی س پ همسرم به لبم رسید. آخر هم همان یک هفته ای که خودشان گفته بودند حاضر شدو ما تقریبا با سه روز قبل از سر آمدن مهلت مقرر ارسال کردیم.قبل از صدور گواهی سفری سه روزه به اصفهان داشتیم که خیلی خوب بود و خوش گذشت و تقریبا همه جا را دیدیم و از شلوغی روزهای ابتدایی سال نو خبری نبود.هر چند همه اش دغذغه حاضر نشدن به موقع گواهی عدم سوپیشینه را داشتیم و همین کمی ما را مکدر می کرد. از طرف دیگر آرش کمی در باره ادامه روند مهاجرت به کانادا دو دل شده بود .چون یکی از دوستانش که ۴ فروردین همین امسال روانه مونترال شده بود در کمال ناباوری بعد از ۱۵ روز برگشت و به آرش می گفت که مهاجرت به همچین جایی حماقت است و کلی از چیزهای بدی که باعث پشیمانیش شده بود برای آرش حرف زده بود . خلاصه که روزهای خیلی بدی را پشت سر گذاشتم. قبول دارم که آنجا مدینه فاضله نیست. اما مگر ۱۵ روز برای تشخیص خوبی یا بدی جایی کافی است. تازه کسی که قریب یکسال ویزای کانادا تو پاسش بوده چرا ظرف این مدت درباره جایی که می خواهد برود تحقیق کافی نکرده و چرا نمی داند که قرار نیست برایشان فرش قرمز پهن کنند.

 

با این اوضاع و احوال که دید آرش نسبت به مهاجرت به کل خدشه دار شده است و حرفهای ضد ونقیضی که از دیگران می شنود نمی دانم چه عاقبتی در انتظار ماست. من باهاش صحبت کردم و گفتم من حاضرم به خاطر اینکه زندگی بهتری داشته باشیم باوجودیکه از کار بانک اصلا خوشم نمی آید وقتی مهاجرت کردیم تو بانک کاری پیدا کنم تا تو راحت وبی دغدغه زبان بخوانی و کالج بروی. خوشبختانه با داشتن سابقه کار بانک در ایران خیلی راحت می توانم کاری در یکی از بانک های کانادایی پیدا کنم. همسر یکی دیگر از دوستان آرش در تورنتو کارمند بانک است. سابقه کار بانک دانمارکی داشته و حالا آنجا مشغول است.فقط باید حداقل دو زبان بدانم. به تازگی رفتم کلاس فرانسه ثبت نام کردم . چون می دونم با این همه مشغله و صدالبته به خاطر تنبلی خودم پیشرفتی در آن نخواهم داشت. آرش هم کلاس زبان ثبت نام کرده و کلاس می رود تا خود را به سطح قابل قبولی برساند. در ابتدا شاید پیشرفتمان کند باشد اما هنوز یکسال تا رفتن وقت باقی است. تا ببینیم خدا چه می خواهد. من نیز گاهی دچار تردید می شوم. خصوصا که در نحوه شغلی ام داره تغییراتی اعمال می شه. قراره کارشناس ارز بشوم. البته اگر این وسط پارتی بازیها و رفیق بازیها بگذارد که روال خودش را طی کند. اگر این اتفاق بیافتد باید بصورت فشرده به کلاسهای بانکداری بین الملل - خرید و فروش  ارز و پیام های سویفتی بروم که در کل فکر می کنم برای روند مهاجرتم هم خوب است و مرا به هدفی که به سویش هدایت می شوم که شاید خواست خدا باشد پیش خواهد برد.

 

این روزها بازهم دلتنگم . سردرگم و پا درهوا هستم. خانه جدید ما در حال آماده شدن است. هر هفته بعد از کلاس موسیقی کسری سری به آن می زنیم و از روند پیشرفتش مطلع می شویم. شاید اگر مهاجرتی در کار نبود خوشحالتر می شدم. خانه به آن بزرگی نیاز به وسایل بیشتری دارد. اما آیا به صلاح است پولمان را صرف تیر و تخته های جدیدتری کنیم که قادر به بردنشان با خودمان نیستیم؟ از طرفی هم به این جای جدید نیاز دارم. تغییر همیشه برای آدم لازم است . روحیه ام خیلی کسل شده . هیچوقت این طوری نبودم. دیگر کمتر چیزی شادم می کند. مالیخولیایی شدم و از آینده می ترسم. این روزها به سختی می توانم غبار تردید را از آسمان دلم پاک کنم. هرچند به درستی کاری که می کنم ایمان دارم اما نمی دانم آیا بعدا از طرف کسری که اینجا زندگی آرام و بی دغدغه ای دارد مورد مواخذه قرار می گیرم یا نه؟ شاید زیادی نگرانم . نیاز به دلگرمی بیشتری دارم.

 

به تازگی خبری در اینترنت خواندم که قرار است لایحه ای به مجلس ارائه کنند که کارمندان دولت را با هر مقدار خدمت که حداقل آن ۱۵ سال خواهد بود به طور اختیاری بازنشسته کنند. قرار است این لایحه در سال ۹۱ مورد بررسی قرار گیرد. اگر این قانون تصویب شود من و همسرم دیگر نگرانی نخواهیم داشت. من می توانم با ۱۷ سال و ۲۲ روز حقوق بازنشسته شوم آرش هم با ۱۵ سال و ۲۰ روز حقوق. اگر این اتفاق بیافتد ما دیگر آزاد هستیم که هر طور که بخواهیم بقیه زندگی امان را سپری کنیم.

 

باری زندگی یعنی همین در این اما و اگرها ماندن. یعنی تلاش برای به وجود آوردن موقعیت بهتر. امیدوارم همواره زندگی اتان همراه با موقعیت های خوب باشد و هم خدا و هم بخت با شما یار باشد. دوستتان دارم  و برایتان شادی آرزو می کنم .

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:5 ] [ اشرف ] [ ]
سلام دوستان گلم. سال نو همتون مبارک. بالاخره اون خط ششم به انتهای وضعیت پرونده ما در سایت کانادا اضافه شد و ما همزمان با دریافت ایمیل آپدیت مدارک یعنی ۱۳ مارچ ۲۰۱۲ این پراسس واقعی شدیم. بماند که با چه سختی توانستیم سابقه بیمه را از بانک بگیریم. مدارک ما آماده شد اما دریغ از یک دانه دارالترجمه رسمی باز در کرج. مجبور شدیم مدارک را ببریم دفتر وکیل و از ایشان بخواهیم بدهند ترجمه رسمی در تهران. تنها دغدغه ما فقط و فقط گرفتن گواهی عدم سوء پیشینه است که فردا باید برویم دنبالش. رئیس ما با رئیس آگاهی کرج دوست است و قول داده دو روزه جوابش را برایمان بگیرد. خدا کند طرف ناز نکند و نگوید بروید فردا بیائید.

 

القصه که این تعطیلی عید و تعطیلی کل مملکت به مدت ۱۴ روز برای ما داستانی شده. به وکیل جان گفتم اگر گواهی سوء پیشینه حاضر نشد مدارک را قبل از تمام شدن مهلت قانونی بفرستد ورشو و توضیح بدهد که بدلیل تعطیل بودن مرجع ذیصلاح صدور گواهی عدم سوء پیشینه به محض دریافت گواهی آن را برایشان ارسال خواهیم کرد. دوست ندارم کار به آنجا برسد اما اگر نشود چاره ای نیست. برای گواهی بیمه بازنشستگی هم باز هم مجبور به نوشتن توضیح درباره انواع و اقسام بیمه بازنشستگی در ایران و تفاوت بیمه بازنشستگی کارکنان بانکهای دولتی با بیمه تامین اجتماعی که مختص ادارات غیر دولتی و شرکت های خصوصی و نیمه خصوصی است شدیم. علاوه بر آن خلاصه پرونده پرسنلی عکس دار و فیش حقوقی و حتی گواهی سهام بازنشستگی و صفحه اول دفترچه بیمه درمانی خودمان را هم ترجمه و پیوست کردیم تا باورشان بشود که اینجانب مدت شانزده سال و دو ماه است که دارم برای این ارگان دولتی که شهره خاص وعام است کار می کنم و از بدو استخدام کسور بازنشستگی اینجانب به حساب صندوق بازنشستگی بانکها واریز شده است . نمی دانید قبل از عید با آن همه فشار کاری با چه مشکلی مواجه شده بودم و چقدر متقاعد کردن جماعت کارگزینی چی سخت بود. چقدر انرژی از دست دادم وچقدر حرص خوردم تا چیزی را که حق مسلمم بود را گرفتم. باور کنید اگر می خواستم کار غیرقانونی انجام دهم اینقدر از من انرژی و وقت تلف نمی شد. نمی دانم چرا نوشتن این نامه برایشان سخت بود. شاید چون نمی توانستم حقیقت امر را برملا کنم و بگویم این نامه را برای مهاجرت به کانادا می خواهم. مجبور شدم بگویم دارم پذیرش تحصیلی می گیرم و به این نامه احتیاج دارم.

 

تا این آپدیت مدارک ارسال نشود و به دستشان نرسد آب خوش از گلوی من پائین نمی رود. امسال مرخصی و مسافرت ما هم که به خاطر این گواهی عدم سوء پیشینه هیچی شد و هدر رفت. فقط خدا کنه این سالهای انتظار ما بیهوده نبوده باشد و به مقصودمان برسیم و روزی چشممان به جمال مدیکال و ویزای کانادا روشن بشود.

 

امروز سیزده بدر بود. خوش گذشت همه به جز یکی از خواهرهام و همسرش و بچه هاش و صدالبته مامان گلم که جایش همیشه در کنار ما خالی خواهد بود جمع بودند. خواهر کوچیکه و همسرش و دختر کوچولوش پریسا هم بودند. شاید این آخرین سیزده بدر ما در ایران باشد. از بودن در کنار خواهرها و برادرم و بچه هایشان خیلی خوشحال بودم. به یاد مامانم آش رشته درست کرده بودم. همه خوردند و برای مامان فاتحه خواندند و جایش را خالی کردند. همه به من می گفتند اصلا چرا میخواهی بروی کانادا. بمون همین جا و از زندگیت لذت ببر.دیگه چی می خواهی. یه خونه خوب که پیش خرید کردی و به زودی تحویلش می گیری. به اندازه کافی بزرگ هست و با امکانات خوب. یه ماشین بهتر هم بخر. سه سال دیگه هم که بازنشسته می شی. اما هیچ کدام از دل من خبر نداشتند. چه طوری باید بهشون می گفتم دلم می خواد جایی برم که با مامانم خاطره نداشته باشم. که اینقدر درگیر کار و زندگی بشم که غم های دیرین را فراموش کنم. آزاد و رها باشم و از اینکه حرفی بزنم یا کاری بکنم که به مذاق بعضی ها خوش نیاید ترس نداشته باشم. از همه مهمتر وقتش نرسیده حالا بروم دنبال رویاهای خودم؟ تا کی غصه این و آن را بخورم و از زندگی خودم باز بمونم. وقتش نرسیده برم و کمی هم برای دل خودم زندگی کنم؟ چند تا خشت پاره میشه دلیل زندگی آدم ؟ هرچند همه فاز منفی داشتند و همه اش دعا می کردند کار ما درست نشود و از جمعشان نرویم اما من از ته دلم دعا کردم امسال آخرین سال در ایران باشد و از خدا خواستم کمکم کند تا در سالهای باقیمانده عمر به تمام کارهایی که آرزوی انجام دادنشان در دلم هست برسم. نمی دانم عمر باقیمانده ام چند سال یا حتی چند ماه یا چند روز خواهد بود. همین که برای فردای خود و آینده پسرکم برنامه ای دارم مهم است. می دانم خدا هرگز قبل از اتمام کارهای ناتمام مرا به دیار عدم نخواهد برد. خدایا خودت کمکم کن و اجازه بده از ثمره دو سال تلاش و دوندگی برای رها شدن استفاده کنم. خدایا خودم را به تو می سپارم با تمام وجود. هر چه را تو برایم رقم بزنی با دل و جان می پذیرم .

خدایا چنان کن که در آخر کار                     تو خشنود باشی و من رستگار

 

 

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 1:3 ] [ اشرف ] [ ]
شب سال تحویل است و من هنوز بیدارم . شب از نیمه گذشته است و من در اندیشه فردا. برای همه دوستان عزیزم سال پر از شادی و موفقیت آرزو می کنم. در پناه حق شاد و تندرست باشید. در هنگام تحویل سال به یادتان هستم. دوستتان دارم و امیدوارم در سال جدید به همه آرزوهای قشنگتان برسید.
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:21 ] [ اشرف ] [ ]
سلام دوستان من . دیشب شب سخت و پرهیجانی را گذراندم. همه اش فکر می کردم چرا این وکیل بی انصاف بهم نگفت از چه مدارکی آپدیت خواسته اند. آخه روزهای پایانی سال را سپری می کنیم و عملا کل مملکت ما ۱۴ روز کاری تعطیل است و ما هم فقط تا ۲۰ فروردین یعنی ۳ روز قبل از سررسیدن مهلت سی روزه وقت برای ارسال مدارک درخواستی را داریم. فقط خدا را شکر می کنم که در مجموع آفیسر مهربان به آیلتس نه چندان خوب من گیر نداده. من که اصلا حال و حوصله ثبت نام و امتحان دوباره را ندارم. حالا برای آکادمیک یه انگیزه ای هست. فکر دکترا و ادامه تحصیل و این حرفها. ولی جنرال را کی حالشو داره. نگید چقدر بی رمقه. خلاصه که جونم به لبم رسید تا ساعت شد ۲ بعدازظهر و آرش آمد دنبالم . بماند که با چه ترفندی نیم ساعت باقیمانده ساعت کاری را مرخصی گرفتم و با چه حالی خودمان را به دفتر وکیل رساندیم. اتوبان چندان شلوغ نبود و ترافیک نبود. اما ما اصلا یادمان به طرح زوج و فرد نبود. و دفتر وکیل هم تو طرح ترافیک. جریمه شدیم که حقمون بود. اما به موقع به دفتر وکیل رسیدیم. انتظار داشتم با خود وکیل یا همسرش مواجه بشوم اما از قرار هر دو توی جلسه بودند و حتما داشتند روی مخ یه عده آدم ساده مثل ما کار می کردند تا بیارندشان توی راه و دستشون را هر جوری شده بگذارند تو پوست گردو. القصه دخترکی تازه کار را گسیل داشتند تا برای ما از جیک و پوک ایمیل حرف بزنه . حالا منم خنده ام گرفته و دختره هم دست و پایش را گم کرده و هی توضیح می ده . نمی دونست که من خودم کلی اطلاعات دارم و تا بگه ف رفتم فرحزاد و برگشتم. گفتم خانوم جون لطف می کنید یک کپی از ایمیل به من بدید به جای این همه صغری کبری چیدن. زود رفت و با کپی ایمیل برگشت. حالا مدارکی که قراره برایش آپدیت ببریم از این قراره:

۱- فرم اسکجول یک و آپدیت اطلاعات افراد خانواده برای من و همسرم. من با کمال دردمندی تاریخ فوت مامان عزیزم را به شمسی و میلادی روی فرم های قبلی درج کردم.و کلی دلم گرفت برای این اتفاق نامیمون که زندگیم را بدجوری تحت الشعاع قرار داده . اما زود خودم را جمع و جور کردم.

۲- گواهی عدم سوپیشینه برای من و همسرم که تاکید کرده حتما اصل باشد.

۳- اصل نامه گواهی شغلی از موسسه زبانی که به طور پاره وقت در آن کار می کردم. فکر کنم باید اصلش را همان اول می فرستادم و این وکیل نادان به من نگفت و ترجمه به اضافه کپی آن را فرستاده بود.

تا اینجای مدارک که خیلی تهیه کردنش سخت نیست. و اسمی هم از آپدیت مدارک شغلی در ده سال اخیر نیامده . بماند که آن دخترک و آقای وکیل تاکید داشتند که حتما باید برای مدارک شغلی ده سال گذشته هم آپدیت تهیه کنیم و بفرستیم . بدترین قسمت ماجرا مدرک چهارم است

۴- گواهی بیمه برای خودم که در نامه اشاره شده برای اثبات تاریخ استخدامی من است. از بد ماجرا بیمه بانک نه کشوری است و نه تامین اجتماعی . یک نوع بیمه خاص است که مختص بانکهاست . و شماره بیمه ما هم چیزی نیست که به اطلاعمان برسد. فکر کنم کمی سخت باشد تهیه این مدرک. از وکیل پرسیدم دفترچه بیمه درمانی بانکم به عنوان سابقه بیمه ام قابل استفاده است. گفتند برای اثبات مدعای شما کافی نیست و باید حتما نامه سوابق بیمه را بیاورید. حالا فردا باید بروم کارگزینی و بپرسم . خوشبختانه چون من در قسمت تسهیلات کارکنان کار می کنم و شعبه امان هم زیر اداره امان است با همه بچه های کارگزینی دوستم و فکر کنم بتونم یه جوری این نامه را هم بگیرم.

حقیقتا این وکیلها خیلی بیشتر از ما نمی فهمند. تو این یک صفحه ایمیل اصلا اسمی از آپدیت مدارک شغلی به میان نیامده و اصلا هم سابقه بیمه کاری آرش را نخواسته اند. اما اینها اصرار دارند که هم برای مدارک شغلی ده سال گذشته آپدیت بگیریم هم برای هر دونفرمان سابقه بیمه بیاوریم. خوبه هر دو همکاریم . منکه این کار را انجام می دهم اما یکی نیست به اینها بگه آخه بلد نیستید نامه انگلیسی را بخوانید و درک کنید مگه مجبورید دفتر مشاوره باز می کنید. خلاصه که خیالم تا حدودی راحت شد. فقط عدم سوپیشینه یه کم زمان بره و الان هم آخرساله و وقت ما هم محدوده. دارم می گردم ببینم آشنایی تو آگاهی پیدامی کنم برایم زود سوپیشینه بگیره یا نه. همین که آیلتس نخواستند برای من کافیه. دغدغه من فقط آیلتس بود وبس. بقیه اش حل می شه. می دونم خیلی زود می توانیم مدارک را جهت ارسال به ورشو آماده کنیم .

 

دوستان من پیشاپیش سال نو مبارک. شاد و تندرست باشید. شاید این آخرین پست سال ۹۰ من باشه. آخه سه روز آخر کاری سال نود برای ما کارمندان بانک یعنی کابوس کار وکار. خوش باشید و به دیگران شادی هدیه کنید. دوستتان دارم و سال تحویل به یاد تک تکتان هستم. ما را از دعای خیر خود فراموش نکنید.

 

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 20:31 ] [ اشرف ] [ ]
سلام این خبر همین الان بهم رسید. وکیلم زنگ زد و گفت برام  ایمیل آپدیت مدارک آمده است. فردا باید بروم دفترشون برای دیدن ایمیل و اینکه چه چیزهایی باید تهیه کنم و دوباره بفرستم . متاسفانه وکیل حاضر نشد ایمیل را برایم فوروارد کند. گفت باید برای پاره ای از توضیحات باید بروم پیششان. بالاخره اگر این پراسس واقعی نشدیم خدا را شکر ایمیل آپدیت آمد و فهمیدیم بالاخره یک نفر پرونده ما را باز کرده است. و بالاخره یک نفر رفته سراغ پرونده ما. خدا را برای این خبر خوب شکر می کنم . می دانم شما هم به اندازه من هیجان زده هستید. فردا شب بعد از اینکه از دفتر وکیل برگشتم اطلاعات کافی را خواهم نوشت و شما را در جریان اوضاع و احوال قرار خواهم داد. راستی از من آیلتس مجدد نخواسته اند خدا را شکر.

برایم دعا کنید . امیدوارم کار همه ماها ختم به خیر بشود.

دوستتان دارم خیلی زیاد. شاد باشید

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 14:51 ] [ اشرف ] [ ]
بوی باران ٬ بوی سبزه ٬ بوی خاک ٬

شاخه های شسته ٬ باران خورده ٬ پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید٬

 

عطر نرگس ٬ رقص باد ٬

نغمه شوق پرستوهای شاد ٬

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار٬

خوش به حال روزگار !

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها٬

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ٬

خوش به حال غنچه های نیمه باز ٬

خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز -

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب .

 

ای دل من ٬ گرچه - در این روزگار -

جامه رنگین نمی پوشی به کام ٬

باده رنگین نمی نوشی ز جام ٬

نقل و سبزه در میان سفره نیست ٬

جامت - از آن می که می باید - تهی ست ٬

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

 

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ٬

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !!!!!!!!!!!!!

( فریدون مشیری )

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 21:29 ] [ اشرف ] [ ]
سلام به دوستان گلم. برای این پست عنوانی نمی گذارم. فقط می خواستم از مهربونی بی اندازه همه اتون تشکر کنم. عزیزانم من خیلی بهترم و دستم هم یواش یواش داره خوب می شه. البته توفیق نوشتن با دست چپ تو اداره نصیبم شد و الان دیگه من تقریبا با دست چپ هم می توانم بنویسم و اگر بیشتر تمرین کنم حتما خط دست چپم هم به خوبی دست راستم خواهد شد. دیدید گفتم تو هر حادثه ای خیری نهفته است. اگر این اتفاق برای دست راستم نمی افتاد من هیچوقت از قابلیت های نهفته دست چپم با خبر نمی شدم. دست چپ نازنینم ممنون که تو بدترین شرایط با من همراه بودی و جور دست راستم را کشیدی. دوستت دارم عزیزم. تو خیلی زحمتکشی اما من هیچوقت آنطور که باید ازت استفاده بهینه نکرده بودم.

 

این روزها خیلی روزهای خوبیه. همه چیز زیبا و آرومه. وقتم را بیش از پیش با خانواده ام سپری می کنم و از در کنارشان بودن لذت می برم. پنج شنبه و جمعه را مهمان خواهر بزرگم بودم. خیلی خوش گذشت و خیلی بهم توجه کرد و کلی مادرانه بهم رسید و برایم دل سوزاند. خدایا شکرت که من این خانواده خوب و صمیمی را دارم. هرچند جای خالی مادر را با هیچ چیز نمی توان پر کرد اما نوازش های خواهرانه خواهرم را دوست داشتم و کلی خودم را برایش لوس کردم . خواهر جان دست پر مهرت را می بوسم و امیدوارم عشقی را که در این لحظه برایت می فرستم و از صمیم قلبم است درک کنی و همیشه شاد و تندرست باشی. پدر هم این دو روز در کنار ما بود و کلی سر به سرش گذاشتیم و کلی خندیدیم . هنوز نتوانسته ایم برایش مونسی پیدا کنیم اما روحیه اش شکر خدا بهتر است . درسته کمی بهانه گیر شده و دلتنگه اما وقتی با همیم آنقدر آرش سر به سرش می گذارد که همه چیز یادش می رود. کاشکی می شد بیشتر در کنارش باشم. کاشکی می شد می آمد و با ما زندگی می کرد. بهش قول دادم آن روزهای آخری که دیگه خانه و وسایل نداریم برویم و مدتی تو خونه بابا زندگی کنیم . یعنی اون روزهای قبل از رفتن به کانادا. نمی دانم کی این اتفاق می افتد اما بابا از فکر به آن روزها خیلی خوشحال شد. حس اینکه دخترش در کنارش خواهدبود و از تنهایی در خواهد آمد خوشحالش کرد. البته بابای من یه کم سخت می گیره. چونکه با برادرم در یک خانه دو طبقه زندگی می کند اما دلش می خواهد ما همیشه در کنارش باشیم که عملا به خاطر شاغل بودن سه دختر از چهار دخترش امکان پذیر نیست. بدیش اینه که ماندن ما موقتیه و بعدش باید برویم به سفری که تا مدتها نخواهیم توانست برگردیم . ابرهای بالای سرم را پاک می کنم . فکر می کنم این روزها زیادی خیالپرداز شده ام. خیالپردازی هم که زائیده زندگی آرام و فکر بی دغدغه است. خدا را شکر که دغدغه هایم دارند رنگ دیگری به خود می گیرند. الان تمام فکر و ذکرم شده درس و ترجمه و نمایشنامه و مقاله . دارم وسوسه می شوم دوباره ترجمه کتاب را شروع کنم. این بار اما مستقل و نه با همراهی و کمک دیگران. دنبال مقاله برای ترجمه هستم. قبلا تو زمینه تئاتر و هنر ترجمه می کردم. حالا هم شاید دوباره شروع کنم و این بار با نمایشنامه.وقتی می نویسم یا ترجمه می کنم احساس بهتری دارم و انگار تمام کائنات به کمکم می آیند تا به زندگیم هدف و معنی ببخشند. زندگی را پر معنی تر از پیش ادامه خواهم داد. چون هدف بزرگی در زندگی دارم. چون ایمان دارم آنهایی زنده اند که در زندگی یا عشقی بزرگ دارند یا هدفی مشخص. امیدوارم زندگی هایتان سرشار از عشق و امید باشد و هدفمند ادامه اش دهید. روزهایتان همیشه آفتابی و دلهایتان گرم از محبت .شاد باشید.

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 21:14 ] [ اشرف ] [ ]
سلام.دیشب درحین ظرف شستن لیوان شکست وشیشه اش دستم رابرید .اول فکر کردم بریدگی جزئی است اما وقتی دیدم خونش بند نمی آید مجبور شدم به درمانگاه مراجعه کنم ودکتر گفت حتما باید بخیه بشود. آرش نگران جای بخیه بود وکسری هم نگران درد سوزن. سه تا بخیه نافرم یادگار همیشگی این اتفاق ساده روی دست راستم خواهدبود. خودمونیم ها این مردها هم چیزی از دوخت ودوز نمی دونند. باید یه کلاس دوخت ودوز برای این آقایان دکترها بگذارم.

 

امروز به یومن این اتفاق خانه ام و حداکثر استفاده را می کنم و با فراغ بال وطیب خاطر و بی دغدغه کتاب می خونم. برای اینکه کسی مزاحم خلوتم نشه موبایلم را خاموش کردم وسیم تلفن را هم کشیدم.به این می گم توفیق اجباری

[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 9:20 ] [ اشرف ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
دورها آوایی است که مرا می خواند
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک