X
تبلیغات
به کجا چنین شتابان
به کجا چنین شتابان
خاطرات مهاجرت 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

سلام یاران همراه

سال نو همه اتون با کلی تاخیر مبارک. امیدوارم سال جدید را با خوشی و سلامتی آغاز کرده باشید و ایام همیشه به کامتان باشد.

سفر نوروزی ما از فردا شروع می شود . سال گذشته قرار گذاشتیم برای نوروز امسال به شیراز برویم. از همین حالا کلی هیجان دارم. فردا سیزده به در است و ما در دامن طبیعت و در سفر خواهیم بود. اگر رفتید بیرون جای ما را هم خالی کنید و برای ما هم سبزه گره بزنید. شاید امسال سال ما باشد و به همه آرزوهای قشنگمان برسیم. برای همه اتون دعا می کنم و امیدوارم امسال از سالهای پیش روزگار بهتری در پیش داشته باشیم.

به محضی که از سفر برگردم از شیراز و دیدنی هایش و از لحظات خوب و خوشی که گذرانده ایم و از دیدنی هایی که دیده ایم خواهم نوشت. هرچند تا به حال سفرنامه ننوشته ام اما بد نیست برای کسانی که مثل من تا به حال به شیراز نرفته اند و دیدنی هایش را ندیده اند بنویسم شاید مثل من وسوسه شدند و برای دیدنش برنامه ریزی کردند.

به خدای بزرگ می سپارمتان وامیدوارم سیزده به در به همه اتون خوش بگذره.


شاد باشید


[ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ] [ 0:1 ] [ اشرف ]
سلام دوستان. داشتم کتابهایم را مرتب می کردم که چشمم خورد به کتاب " در آیینه رود" مجموعه شعری از استاد شفیعی کدکنی. کتاب را که بازکردم شعر قصد رحیل استاد را دیدم که زبان حال من است. امیدوارم شما هم به اندازه من از خواندن این شعر لذت ببرید.


من عاقبت از اینجا خواهم رفت 

پروانه ای که با شب می رفت 

این فال را برای دلم دید.


دیری ست ،

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهایی خودم

پرکرده ام ، ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

درشرم صبح پربگشایم

با یک سبد ترانه و لبخند

خود را به کاروان برسانم.


اما ،

من عاقبت از اینجا خواهم رفت 

پروانه ای که با شب می رفت ،

این فال را برای دلم دید.



لینک شارژ ایرانسل ،همراه اول و تالیا

http://www.shopchargeparisa.ir


[ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 ] [ 17:41 ] [ اشرف ]

سلام دوستان عزیزم

خواهر من یک نمایندگی شارژ ایرانسل و همراه اول اینترنتی تاسیس کرده . لینک سایتش تو پیوندهای وبلاگ من هست. اگر از مشترکین ایرانسل و همراه اول اعتباری هستید و دوست داشتید از طریق اینترنت شارژبخریدمی تونید به آدرس سایت مراجعه کنید.از همراهی شما سپاسگزارم.

[ چهارشنبه نهم اسفند 1391 ] [ 18:52 ] [ اشرف ]

سلام

وقتی برگشتم خودم هم از دیدن وبلاگ سوت و کورم تعجب کردم. نمی دونم چرا قالب وبلاگم غیر فعال شده بود. فکر کنم بلاگفا هم از غیبت من سواستفاده کرده و قالب وبلاگم را غیرفعال کرده . شاید فکر کرده خیال ندارم دوباره به محیط مجازی برگردم. یادم نمی آد قالب قبلی ام چه شکلی بود. از این طرح پائیزی خیلی خوشم می آد. فعلا تا پیدا کردن قالب بهتر مجبورید با همین بسازید.

اندر احوالات امروز ما: همه چیز خوب و عالیه . زندگی در یک خانه بزرگتر خیلی لذت بخشه . حس خیلی خوبی دارم. نمی دونم تا کی این حس خوب ادامه پیدا خواهد کرد. آخه آدم فراموشکاره و خیلی زود به همه چیز عادت می کنه و خیلی زود یادش می ره روزی داشتن چیزهایی که الان داره برایش آرزویی محال بوده. خدا را برای داشته های بسیارم و نداشته های اندکم شکر میکنم. از خدا میخواهم به همه آدم ها آرامش بدهد. برای من رسیدن به این زندگی نسبتا آرام و بی دغدغه تقریبا یازده سال طول کشید. هر چند روزهای پرنشیب و فرازی را سپری کرده ام و پشت سر گذاشته ام اما لحظه لحظه اش برای من درس بزرگی بود. یازده سال باید سپری می شد تا به پختگی لازم برسم. فقط خدا خدا می کنم از زیادی پختگی نسوخته باشم

القصه هنوز پرونده ما به سرانجام نرسیده است و هنوز از مدیکال خبری نیست که نیست. امسال هم رو به پایان است. درست سه سال از تشکیل پرونده ما میگذره و ما هنوز سرجای اولمان هستیم. باز جای شکرش باقیه که نامه مردودی برامون ارسال نشده. هنوز جای امیدواری هست. و ما هنوز منتظریم ببینم کی در خوشبختی به رویمان باز می شود. هر چند با این اوضاع و احوال دیگه زیاد هم عجله نداریم. آخه باید صبر کنیم . شاید اگر درست شد بریم و برگردیم. چیزی به بازنشستگی من باقی نمونده. سه سال ناقابل. فردا وارد هجدهمین سال خدمت می شوم و رسما ۱۷ سال از شروع کارم می گذره. حیفه این همه سابقه و این همه زحمت را بی نتیجه رها کنم و بروم. ببینیم خدا چی پیش بیاره. من یکی که دیگه اصلا چیزی رو از خدا به زور نمی خواهم. می سپرم به خودش . هرچی قسمت باشه و هرچی به صلاحمون.

خیلی پراکنده نوشتم. هنوز تمرکز لازم را ندارم. خواستم بگم حالمون خوبه و روبراهیم البته اگر بگذارند. از اسفند ماه کار ما شتاب بیشتری به خودش می گیرد. روزهای پایان سال همیشه برای ما با کار زیاد و استرس فراوان همراه است. امسال اما من اصلا استرس ندارم و همه چیز برایم بی تفاوت است. هیچ شور و هیجانی نداره این روزها. امیدوارم روزهای بهتری در پیش داشته باشیم همگی. خدا به همه ما کمک کند که مرحله بهتری از زندگی را در سال جدید آغاز کنیم.

دوستتان دارم و به همه اتون فکر می کنم.

[ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 20:48 ] [ اشرف ]
سلام دلبندانم

من برگشتم . از امروز رسما اینترنت دار شدم. خیلی دلم براتون تنگ شده بود. این سکوت طولانی برای خودم هم عذاب آور بود. دوستتون دارم و به همه اتون فکر می کنم. شاد و سربلند باشید.

[ جمعه بیستم بهمن 1391 ] [ 9:39 ] [ اشرف ]
سلام عزیزانم. متاسفانه هنوز اینترنت ندارم. تلفن منزل نصب شده اما مخابرات منطقه  برای اینترنت پرسرعت امکانات نداره. از محل کارم دارم می نویسم و از اینترنت شخصی معاون شعبه که وایمکس داره. خواستم بگم حالم خوبه و ملالی نیست جز دوری از شما. دوستتان دارم. به محض اینکه مشکل اینترنتم حل بشه دوباره به فضای مجازی برمی گردم. دلم برای همه اتون تنگ شده.

شاد و تندرست باشید

[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 14:12 ] [ اشرف ]
ناباورانه دومین سالگرد پرکشیدنش رسید و من همچنان سوگوار نبودن و ندیدنش هستم. تا ابدیت دلتنگش باقی می مانم و می دانم 22 آبان 89 را هرگز فراموش نخواهم کرد.

[ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ] [ 14:8 ] [ اشرف ]
سلام به همه. بالاخره خانه جدید ما آماده تحویل شد. البته آماده آماده که نه. هنوز کلی خرده کاری که به چشم نمی آد مونده اما ما دیگه طافت نداریم و دلمون میخواد هرچه زودتر به آنجا نقل مکان کنیم. امروز رسما کلیدهای خانه جدید را به ما تحویل دادند. ظرف چند روز آینده کلی کار داریم . هنوز کار بسته بندی وسایل را شروع نکرده ام . و اصلا نمی دونم از کجا شروع کنم. این روزها خیلی سرگشته و دلتنگم. امشب که آرش آمد خونه و کلیدها رو نشون داد دلم می خواست گریه کنم. متاسفانه بطور ناخودآگاه فلش بکی داشتم به گذشته ای خیلی دور. به وقتی که مامان و بابای من بعد از سالها تونسته بودند خونه ای که مال خودشون باشه فراهم کنند. بابام تازه منتقل شده بود تهران. باید خانه سازمانی را تحویل می دادیم و مامان و بابا اون روزها بدجوری دنبال پیداکردن خونه بودند. سال ۵۸ بود و بابا از طریق یکی از دوستانش خانه ای نوساز را در فردیس پیدا کرد و خرید. اون روزها فردیس کرج بربیابان بود اما چه دلخوش بودند مامان و بابا و هر روز می رفتند و به خانه سر می زدند و برای ما از تکمیل شدنش خبر می آوردند. از کابینت های آبی رنگ و از موکت های کبریتی خوشرنگ آن. خاطره آن شبی را که بابام آمد خانه و با خوشحالی کلید خونه جدیدمان رو به مامانم داد و مامانم از خوشحالی چشمهاش برق زده بود هرگز فراموش نمی کنم. هرچیز ساده ای مرا به یاد مامانم می اندازه و حالم را دگرگون می کنه. خاطرات مثل جرقه ای می آیند ومی روند و من از به خاطرآوردنشان بیش از پیش دلتنگ و دلتنگ تر می شوم. از آرش و کسری خجالت می کشم. این دلتنگی من هم داستانی است. طفلکی ها خیلی مراعات می کنند. چه کنم هر روز که می گذرد داغم تازه تر می شود. و دلم برای نوازش های مادرانه اش تنگ می شود. باید این روزها خوشحال و شاداب باشم اما به قول آرش درد مرفهان بی درد را گرفته ام. از بی دردی دردمندم!

 

شاید تا مدتها نتوانم بنویسم . چون خانه جدید هنوز تلفن ندارد و نمی دانم چقدر زمان می برد تلفن بگیریم. خودم هم دلم می خواهد مدتی از همه چیز بی خبر باشم . به این سکوت موقتی احتیاج دارم. دوستی می گفت اگر این حالتهای من و این بیقراری گاه و بیگاه ادامه پیدا کنه شاید نیاز داشته باشم به یک مشاور مراجعه کنم. خودم فکر میکنم هیچ مشاوری نمی تواند بهتر از خودم برای این درد بی درمان نسخه تجویز کند. می دانم اگر دوباره نقاشی را شروع کنم حالم بهتر می شود. رنگ در من احساس خوشایندی را زنده میکند. مدتهاست نقاشی نمی کنم. یعنی تقریبا از قبل از تولد کسری. ۱۰ سالی می شود. رنگ روغن کار می کردم و آموزشم را نیمه کاره رها کردم. بوی رنگ اذیتم می کرد. دوران بارداری دوماهی رفتم اما نتونستم ادامه بدم. شاید حالا بهترین فرصت برای ادامه دادن باشد. باید دنبال استاد جدیدی بگردم. شاید این بار از آبرنگ شروع کنم. تکنیک این نوع نقاشی را بلد نیستم. اما عاشق کار آبرنگ هستم. البته تلفیق آبرنگ و پاستل گچی . دلم می خواهد حالم بهتر بشود و دلتنگی ام باعث ناراحتی همسر و فرزندم نباشد.

 

روزها همینطور می گذرند و ما هنوز منتظریم. یه مدت از تب و تاب کانادا افتاده بودم و فکر می کردم می توانم به راحتی از آن صرفنظر کنم. اما هنوز دلم می خواهد بروم. حتی رویای این خانه تازه هم نمی تواند مرا از تصمیمی که برای آینده فرزندمان گرفته ایم برگرداند. برای رفتن انگیزه قوی تری دارم. هرچند آرش به ماندن راضی تر است. شاید چون هیچ تصوری از زندگی در خارج از کشور ندارد و هنوز نگران از دست دادن فرصت هایی است که در اینجا داریم. اما روح ماجراجویی هنوز در قلب و روح من زنده است. می دانم از آنچه که پیش خواهد آمد پشیمان نخواهم شد. تلاش می کنم زندگی بهتری را برای پسرم بسازم و می دانم در همه حال آرش همراه و همپای من خواهد بود . خدا را شکر ساز مخالف نمی زند اما از من محتاط تر است و بی گدار به آب نمی زند. تا جاپایش را محکم نبیند قدم از قدم بر نمی دارد. از قدیم هم که گفتند احتیاط شرط عقل است. اما من به اندازه آرش نگران آینده نیستم. نمی خواهم امروزم را با نگرانی های بی دلیل برای آینده ای که نیامده است خراب کنم. سعی میکنم در لحظه زندگی کنم وبه وقتش تصمیم های درست و عاقلانه ای بگیرم تا هرگز پشیمان و سرخرده نباشم.

 

دلم برای همه اتون تنگ می شه. اما زود برمی گردم. به محض اینکه اینترنتم وصل شه. آخه من لپ تاپ ندارم و موبایلم هم صفحه ال سی دیش آنقدر کوچیکه که نمی تونم نوشته ها رو باهاش ببینم . شما رو به خدای بزرگ می سپارم و برای همه اتون آرزوی سلامتی دارم. برای آرامش من هم دعا کنید. 

 

 

 

[ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 23:44 ] [ اشرف ]
می دونستم آخر از تو قلبت می رم

من از این دلتنگی آخرش می میرم

گریه تنهایی حق این چشمام نیست

سرده دنیام وقتی دست تو اینجا نیست

 

من به این تنهایی شاید عادت کردم

اما باز دوست دارم پیش تو برگردم

هنوزم احساسم با دلت درگیره

هنوزم بی چشمات نفسم می گیره

 

تو رفتی نمونده برام نفسی

نمی شه که جاتو بگیره کسی

تو رفتی و عاشق بی خبرت

داره می میره تو دلواپسی !

[ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 ] [ 16:18 ] [ اشرف ]
"درهیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت ٬

و چه غصه هایی که فقط سپیدی مویم را حاصل شد.

در حالیکه قصه کودکانه ای بیش نبود.

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود ٬ وگرنه نمی شود.

به همین سادگی .............! "

[ جمعه بیست و یکم مهر 1391 ] [ 23:45 ] [ اشرف ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
دورها آوایی است که مرا می خواند
امکانات وب